تبليغاتX
درد دل - بهار زندگي

سلام بهار زندگیم ، سلام قشنگ بی ریا


حالت چطوره نازنین ، چه می کنی با دوریا


روزات چه جوری می گذرن ، شبا چطور سر می کنی


چقد تا خوابت ببره ، این ور و اون ور می کنی


از تو دلت خبر دارم حال دلت خیلی بده


این سرنوشت عاشقا ، از اون قدیم تا ابده


عشقه و سیصد تا بلا ، یه وقت نگی نمی تونی


قصه مونو ولش کنی ، بگی دیگه نمی خونی


یه وقت نیاد اونروزی که بگی دیگه خسته شدی


با اینهمه دام و قفس بگی که پر بسته شدی


نبینم از تو خاطرت ، عهدی که بستیم پاک بشه


درخت خاطراتمون ، یه وقت بمیره خاک بشه


یه وقت نگی دیگه بسه ، بری و تنهام بزاری


به وسعت دشت دلم گلای ماتم بكاري


درسته که اگه بری ، غصه و دردت کم می شه


ولی بدون که اینجوری ، درخت عمرم خم می شه


راستی تو می تونی بری ؟ بی من بری ، بی همنفس


تو بری و رها بشی ، منم بمونم تو قفس؟


فکر نکنم دلت بیاد ، دل منو خون بکنی


قلب منو بشکنی و منو پریشون بکنی


درسته که بعضی روزا ، یه خورده غرغر می کنی


ولی اگه پاش برسه ، حسابی شرشر می کنی


من تو رو خوب می شناسمت ، تو مثل رویا می مونی


قصه زنده موندنو تو گوشای من می خونی


قلب تو عین دریاست زلال و پاک و آبی


تو عالم رفاقت تو نابه نابه نابی


سرت رو درد نمی یارم ، فکر می کنم دیگه بسه


می بخشی بعضی گفته هام یه جورایی پیش و پسه


تو رو سپردم به خدا ، خدای خوب و مهربون


قدر دل قشنگتو ، تو رو به جون من بدون ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 14:4  توسط محمد جواد  |