ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم
و
چتر شکسته بغضم را بگشايم
ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم
و
چتر شکسته بغضم را بگشايم
می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم
ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار در انتهای جاده غربت بنشينم
و
نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند
ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند
دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود
من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم
و
آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح
هَجی ميکنم واژه انتظار را....!
می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم
ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار در انتهای جاده غربت بنشينم
و
نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند
ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند
دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود
من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم
و
آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح
هَجی ميکنم واژه انتظار را....!