تبليغاتX
درد دل - انتظار

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم

 

و

 

چتر شکسته بغضم را بگشايم

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم

 

و

 

چتر شکسته بغضم را بگشايم

 

می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم

 

ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار در انتهای جاده غربت بنشينم

 

و

 

نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند

 

ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند

 

دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود

 

من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم

 

و

 

آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح

 

هَجی ميکنم واژه انتظار را....!

تا تو برگردی
 

می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم

 

ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار در انتهای جاده غربت بنشينم

 

و

 

نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند

 

ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند

 

دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود

 

من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم

 

و

 

آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح

 

هَجی ميکنم واژه انتظار را....!

تا تو برگردی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:22  توسط محمد جواد  |