چه
دوري ،
وقتي كنار تو نشسته ام و به
آرزوهاي خفته ام فكر مي كنم
چه نزديكي ،
اتاقم
پر از باران مي شود ، وقتي رويا ها يم را فراموش مي كني و چشمهايم را پشت
آفتاب جا
دلم
پر از خون مي شود وقتي سلامم را نمي شنوي و در كشتزار زندگي بذرهاي شعله
دانه
هاي برفكي جامه هايمان را سپيد خواهند كرد . كاش كسي انبوه برف را از بام قلبمان
رگهاي
من شبيه زمستان شده ا ند .پلكهاي مرطوب مرا
باور كن.
اين باران نيست كه مي بارد
، صداي خسته من است كه از چشمهايم
بيرون مي ريزد .
بيا قلبهايمان را در اقيانوس بشوييم تا هيچ گاه
طعم نمك را فرامش
نكنيم
اگر سلامم را پاسخ بگويي ، از آ واز قناريها برايت انگشتر
و گرد نبند