دستم نه
اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عكس سياه و سفيد اين قاب طاقچه نشين نگاه مي كنم
پرده لرزاني از باران و نمك
چهره تو را هاشور مي زند!
همخانه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك كدام كبوتر است
كه در بام تمام ترانه هاي تو
ردپاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم
لبخند مي زنم
و مي بارم!
حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا
در درگاه بازنگشتن گل كرد
آب سرد كاسه سفال بود
يا شورابه گرم نگاهي نگران؟
پاسخ اين سوال ساده
بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟
.......................
فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تورا
از سرنويس تمام نامه ها
و از تارك تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان بي ستاره نخواندم
حجره حنجره ام ازتكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد كوچه شما
صداي آوازهاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت
با عطر آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل در به در!
با بي قراري ابرهاي باراني.......
باور كن به ديدار آينه هم كه ميروم
خيال تو از انتهاي سياهي چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري دستها و ديدارها مطرح نيست
همنشين نفسهاي من شده اي
با دلتنگي ديدگانم يكي شده اي!
باورکن هنوزم به یادتم
تو رو خدا باور کن که هنوز
هنوز
هنوز
هنوز
دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
دارم

امروز دلم خیلی هواتو کرده..
.امروز بد جوری حضور دستای مهربونت رو روی شونه هام کم دارم.....
امروز هوای گریه دارم...
دلم خیلی برات تنگ شده....
خیلی به بودنت نیاز دارم......
دلم میخواد کنارم باشی......
میخوام که باشی.....
امروز خیلی دلم می خواد از تو بگم...
می خوام سرمو بذارم رو شونه ت....
می خوام تمام دلتنگی هامو تو بغلت گریه کنم...
کاش می دونستی تو دلم چه خبره...
کاش بودی...... ....
من هر شب نام تو را فریاد می زنم ،
خدایا می دانم که صدایم را می شنوی ، به حرفهایم کمی گوش بده ،
خدایا دیگر خسته ام از این لحظه های انتظار ،
خدایا آیا روزی انتظارم به پایان خواهد رسید؟
خدایا اگر من را در انتظارش نگاه داری حتم دارم روزی از غم عشقش خواهم مرد
اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود٬
اگر
فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم٬اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه
هایم خالی می شوند٬اگر فکر می کنی که هر لـحـظـه دلـم برایت تنگ می
شود٬اگر فکر می کنی که بی تو می میرم٬بسیار درست فکر کرده ای٬خب تو که می
دانی نبودنت را تاب نمي آورم پس بمان.
روزی که عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم ،
مدتی طول کشید تا با او آشنا شدم ،
ار او خوشم آمده بود ،
خواستم به او بگویم برای همیشه در خانه قلب من بمان
اما قبل از این که من به او بگویم ، به من گفت آمده ام برای همیشه اینجا بمانم.
در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم
عاشق نمي شوي که ببيني چه مي کشم
با عقل آب عشق به يک جو نمي رود
بيچاره من که ساخته از آب و آتشم
تقدیم به تو که : يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام
وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت
معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است اگر کلمه
دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم
راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه
جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست
اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم
دوستت دارم
صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب
شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا
نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
تقدیم به تمام زن های عالم بخصوص مادر جونم
سلام تا حالا هیچ سالی به کسی نگفتم تولدمه اما نمی دونم امسال چرا دوس دارم بگم فردا تولدمه شاید باز به خاطر تو باشه .....
یکی را دوست دارم ولی او باور ندارد.
یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد
زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم !
کسی را دوست دارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمی توانم
دستانش را بفشارم !
یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !
یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست !
یکی را برای همیشه دوست دارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا ! کسی
که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم !
یکی را تا ابد دوست دارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که
او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !
یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ، کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید
و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !
آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش
نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !
کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم
برای من عزیزترین است !
یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد ! نمی داند که
چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !
یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم !
کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ، اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا
دارد !
یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی
نیز دوست نمی دارد !
یکی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .......... من
دیوانه وار تنها او را دوست دارم !
کاش یه روزی بفهمی که چقدر دوستت دارم
دیشب برای اخرین دیدار
چشمانم را روبه تو باز کردم
و به چشمان تو خیره شدم
و از ته دل برایت حرف زدم
و تو با ارامش تمام به حرف هایم گوش دادی
کاش میشد دستانت را در دستانم بگیرم
کاش میشد تو را در باغچهء کوچک دلم می کاشتم
تا تمام تاریکی های دلم را روشن کنی
کاش میشد که مال من باشی
کاش
میدانم , میدانم
باز زمان رفتن است
منتظرت میمانم ای ستاره ی تنهایی من
امروز
چه غمگینانه دوستت دارم ..........
واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن وگرنه اینجا میمیرم
در گذر از هر گذری
خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی
نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای
نه فرصتی به چاره ای
چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای
از هیچ راه افتادم دلو به جاده ها دادم
از یاده همه رفته سردرگم و آشفته
نه در گذرگاه کسی
نه جنبش خار و خسی
نه پر زدن در قفسی
نه منتظر همنفسی
گفتم از چه میترسی
آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی
بدتر از سیاهی هست
بدتر از سیاهی هست
سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بوده همین بوده
نه روسفید پیش یار
نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شد این
سواره عشق در غبار
راه افتادم و هی رفتم شاید دلم کمی واشه
به عشق ایکه یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه
***************
شیشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

فراموشم کردی ولی دلم هنوز تو رو میخواد
ترسم از اینه یه روزی اسمم به خاطرت نیاد
رفتی بگی تموم شدیم آخه دروغ حدی داره
میگی کسی رو نداری پس کی واست گل میاره
رفتن بی بهونتم مثل خودت گریه نداشت
ترس خیانتت ولی عشقمو زنده نمیذاشت
خواستم تا دنبالت بیام اما غرور راهم و بست
حالا فراموشم نکن آخه دلم خیلی شکست
چه روزایی بود عاشقی فلش بک من و چشات
دستاش تو دستتهok برو خدا پشت و پنات
حالا چرا گریه گلم؟؟؟ دارم میرم آروم بگیر
یجوری تنهایی میرم دیگه نگی برو بمیر
هنوز میگم خوابه اینا عجیبه یادت نمیاد
آروم دارم داد میزنم دلم هنوز تو رو میخواد
خدا منو نبودنش؟؟؟چیکار کنم بدون اون
دلم میخواد داد بزنم تو رو خدا نرو بمون
تقدیره ولی دیره خیلی دیره واسه رفتن
میمیره دلم میگیره سخته دردارو نگفتن
رفتی نگفتی عاشقم غصه امونم و برید
چشات هنوز یادمه که هیچوقت منو نمی ندید
هیچوقت نشد بهت بگم چقدر نگاهتو میخوام
بدون تو نمیتونم نمیمونم آخه هنوز سخته برام
آره هنوز سخته برام شبامو بی تو سر کنم
با این تن خسته ولی هر شب بهت سر میزنم
هنوز حسودی میکنم به اون گلهای قرمز
یادت میاد میگفتی زندگی بی تو هرگز؟؟؟
حالا باید به کی بگم؟؟؟ دردام یکی دو تا نیس
گریه هامو شنیدی ؟؟ هیچوقت که بی صدا نیس
آخه باید به کی بگم خدا من عاشقش بودم
لعنت به تو بشه یعنی انقده بی ارزش بودم؟؟؟؟
فراموشم کردی ولی دلم بازم تو رو میخواد
دلم به این خوشه هنوز اسمم به خاطرت میاد
امروز دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی، گرفته
است....آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای
بهاری، بارانی است...و قلبم انگار به اندازه ی سردترین
روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در این کوره
ی داغ تابستانی دارد می سوزد...چهارفصلی است
انگار، سرزمین دقایق من! دلم گرفته... کلافه ام... از
خودم و سادگی ام حالم به هم می خورد! نمی دانم
چطور باور کردم؟ چطور حرفهایت را باور کردم؟ من؟ من
با آن همه ادعای زیرکی چطور خام آن حرفها شدم؟یادم
آمد! حرف هایت را در کادوی هزار کلمه ی عاشقانه
پیچیده بودی، و من مثل کودکی بازیگوش، شوق باز
کردن کاغذ کادو را داشتم و دیدن احساسی که توی آن
جا خوش کرده بود.. چه ساده بودم من، که مثل کودکی
هایم فریب طعم شیرین آب نبات را خوردم ... باز هم کام
لحظه هایم شیرین شد از طعم کلمات عاشقانه و عقل
رنگ باخت در شوقِ معشوق بودن!!آن قدر به گوشم
خواندی که دوستت دارم، که بی تو زندگی بی
معناست، که تو نیمه ی گمشده ام هستی و ... که
باورم شد. باور کردم که دوستم داری و یادم رفت که
روزی به خودم قول داده بودم که گول حرفهای عاشقانه
را نخورم و واقع بین باشم. یادم رفت به خودم قول داده
بودم که همیشه از عقل کمک بگیرم در انتخاب های
زندگی ام... بیچاره عقل! در پشت حصارهایِ بلندِ زندانِ
احساس، چنان محبوس بود که راهی به بیرون نداشت
و فریادهایش به گوش هیچ کس نمی رسید، حتی من!
انگار صدای هشدارهایش را نمی شنیدم. عاشقم
بودی! خودت گفتی! خودت گفتی که می آیی و من را تا
اوج قله ی سعادت، تا کاخ سپید آرزوها می بری! یادت
هست؟ خودت گفتی که عشقم در خانه ی قلبت مأوا
گزیده، برای همیشه!خودت گفتی که حتی مرگ، توان
جدا کردن ما را ندارد!خودت گفتی که این عشق در
وجودت ریشه دوانده و قطع این درخت مساوی است با
مرگ تو!خودت گفتی که این عشق، مرهمی است بر
زخم تنهایی ات!خودت گفتی که کودک ناآرام قلبت، در
آغوش این عشق آرمیده است و جدایی از این عشق،
مثل جدایی کودکی از مادر، ناممکن است!خودت
گفتی... پس چه شد که تمام این حرف ها را فراموش
کردی و رفتی؟ چطور شد که رهسپار دیار آینده شدی
بی من؟چطور شد که عشقم را از خانه ی دلت
راندی؟چه چیز ما را از هم جدا کرد که از مرگ قوی تر
بود؟ چگونه ریشه های این درخت را خشکاندی در
وجودت؟چه چیز مرهم زخم تنهایی ات شد، که از عشق
آرامش بخش تر بود؟ چگونه این کودک را از آغوش
مادرش ربودی؟ آه! تو چه کردی؟دست دلم را گرفتی و
به شهر خیال آوردی تا ساکن کاخ آرزوها شود، پس
چگونه راضی شدی که در زندان کابوس ها رهایش
کنی؟چگونه توانستی با من چنین کنی؟ تو عاشق
نبودی، تو فقط ادعای عاشقی داشتی!آه! اگر من
عاشق می شدم عزیزم، عشقم فقط بر زبانم نبود، بلکه
از دلم برمی آمد. عشقی که از افق دل طلوع کند،
غروبی ندارد.مطمئنم اگر من عاشق می شدم، واژه ی
عشق را اینقدر ساده خرج نمی کردم، که روزی واژه
هایم تمام شود و زبانم معطل بماند که چه بگوید؟! دلت
عاشق نبود، عزیزم! اگر عاشق بودی، اگر مرا
می خواستی، با دیدن اولین مانع، جا نمی زدی!
اگر عاشق بودی اصرار می کردی و راهی می جستی
برای وصل، نه بهانه ای برای جدایی!اگر عاشق بودی،
اگر واقعاً، آن طور که می گفتی دوستم داشتی، اینقدر
زود به دنبال بت دیگری نمی گشتی که در بتخانه ی
دلت بگذاری و بپرستی اش! تو به عشق ایمان نداشتی
که اینقدر زود کافر شدی!اگر عاشق بودی، می
دانستی که خدای عشق، یکی است..این عشق نبود،
هوس بود. عشق ماندنیست، و هوس گذرا! و تو
گذشتی... دلم به درد آمده، دشنه ی بی وفایی، قلبم
را مجروح کرده؛ بیچاره دلم، گوشه ی ویرانه های
وجودم، افتاده و جان می دهد! بیچاره دلم! مُرد و دست
آخر هم یک عاشق حقیقی به عمرش ندید!حق داشت
بینوا، که درهای خانه اش را بسته بود به روی مدعیان
عشق! می گفت اگر عاشق حقیقی باشند، بالاخره
راهی به درون خانه می جویند، و اگر نباشند، حتی اگر
درها را باز هم بگذاری، می آیند و می روند و حتی ردِ
پایشان، بر پیکر ثانیه هایت باقی نمی ماند!آه! دلم
گرفته! احساس می کنم فریب خورده ام... کلاه عاشقی
را بر سر دلم گذاشتی و رفتی... دلم گرفته! دلم به
اندازه ی تمام روزهای پائیزی گرفته است...آسمان
چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری بارانی است...و
قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ
زده است...اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد
می سوزد... داغی است بر دلم که می گدازد جگرم
را...چهارفصلی است انگار سرزمین دقایق من!
سلام نمیکنم چون هر سلام آغازی دوباره است و ما (تو بخوان من و تو) سالهاست که به پایان خود رسیده ایم.
این روزها جای خالیت را بیشتر احساس میکنم. در خیابان.....تاکسی.....سر کلاس.......در حافظه موبایلم...... درست قبل از سفر و دقیقا بعد از رسیدن به مقصد............و در میان گریه............ اما هنوز در ترانه هایم هستی......مغرور و دست نیافتنی.....سبز و مهربان.....سبز پر رنگ
باور کن خیلی سعی کردم اما به بودن بی تو عادت نکردم....دستهای من هنوز هم بوی دستهای تو را میدهد......شبم با چراغ هیچ خورشیدی روشن نمیشود...ساعت دیواری در لحظه رفتن تو متوقف شده....گلدان اطلسی مادرم مدام بهانه ات را میگیرد.....و نسترن ها هم امسال بهار گل ندادند.....جوجه مرغ عشق هایم از تخم بیرون نمیایند... درست مثل من که صبح ها دوست ندارم از تخت بیرون بیایم و به یک روز دیگر بدون دست و صدای تو سلام کنم......هیچ کبوتری هم زیر شیروانی لانه نساخته......اما نمینویسم که برگرد چون.....تنها مینویسم که دوستت می دارم . زنده ام
گفتی که مرا دوست نداری - گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده
گفتی که نه باید بروم - حوصله ای نیست
رفتی تو و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو - - به سلامت خدا پشت و پناهت
بگذار بسوزد دل من - مسئله ای نیست
تو که نیستی غم غربت با منه ... همیشه یه دنیا حسرت با منه
تو که نیستی روزا با شب یکی ان ... هر دوشون تاریکن وتاریکی ان
با تو ماهو همه جا میبینم ... حتی خورشیدو شبا می بینم
بی تو این دنیا که تو چنگ منه ... دیگه چنگی به دلم نمیزنه
میدونستی پیش تو گیر دلم ... میدونستی بری میمیره دلم
ای دل صاب مرده باز تورو خواب برده
پاشو از خواب و ببین دنیاتو آب برده
دارم از این همه گریه آب میشم ... رو سر دنیا دارم خراب میشم
خیلی مایوسه دلم یه کاری کن ... داره می پوسه دلم یه کاری کن
غم وغصه شده حق دل من ... به همینا مستحقه دل من
دلی که بی تو بتونه دل باشه ... به خدا بهتره زیر گِل باشه
میدونستی پیش تو گیر دلم ... میدونستی بری میمیره دلم
دارم از درد غریبی آب میشم ... رو سر خودم دارم خراب میشم
تو را با اشک خون از دیده بیرون راندم آخر
که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزو ها را
به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را
مگو با من مگو دیگر مگو از هستی و مستی
من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم
که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم داردمرا از سینه بیرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جامم را
![]()
مرا بشکن مرا بشکن
کنون کز من به جز مشت پری بر آشیان مانده
و آهی زیر سقف آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان این بال و پرها را رها کن این دل غمگین و تنها را
تو را راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمیدانم
که در چشمان زیبایت من نقش غم و دردت نمی خوانم
تو را راندم ولی آن لحضه گوئی آسمان میمرد
جهان تاریک می شد کهکشان میمرد
درون سینه ام دل ناله میزدبازکن از پای زنجیرم به دامانت بیاویزم
به او با اشک خون گویمدر این دنیا بمان بی من برای دیگری سرکن نوای عشق و مستی رابخوان در گوش جان دیگری آواز هستی را
تو ای تنها امید من بی من از آن لحضه های عشق بی فرجام بگذرمرا یکدم بیاد آور
بیاد آور که میگفتم بیا امید جان من بیا تن را زقید آرزوهایش رها سازبیا تا با نگاهی عاشقانه عشق را جاودان سازیم بیاد آور که اکنون بی تو خاموشم زخاطره ها فراموشم

چرا وقتی که آدم تنها می شه
غم و غصه ش قدِ یک دنیا می شه
میره یک گوشه ی پنهون می شینه
اونجا رو مثل ِ یه زندون می بینه
غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشم پر می زنه
غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه
یاده اون شب ها می افتم زیر ِ مهتاب ِ بهار
توی جنگل لبِ چشمه می نشستیم من و یار
غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل ِ قدیما نمیشه
دل ِ آدما زشت و دیگه زیبا نمیشه
اون بالا باد داره زاغ ِ ابر رو چوب می زنه
اشک این ابــرا زیاد ِ ولی دریا نمیشه
غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه
همیشه دل تان آبی ، روح تان سبز ، و عشق تان سرخ ِ آتشین باشد
ـــــــــ
فراموشم نکنید ، چون از فراموش شدن بیمناکم
ـــــــــــ
اونیکه اونقدر تنهاست که تنهای از روش خجالت می کشه
___
فعلا یاحق
|
|
||
من به غير از تو نخواهم چه بداني چه نداني از درت روي نتابم چه بخواني چه براني دل من ميل تو دارد چه بجوئي چه نجوئي من كه بيمار تو هستم چه بپرسي چه نپرسي جان به راه تو سپارم چه بداني چه نداني دل من سوي تو آيد بزني يا بپذيري بوسهات جان بفزايد بدهي يا بستاني جاني از بهر تو دارم چه بخواهي چه نخواهي شعرم آهنگ تو دارد چه بخواني چه نخواني | ||
اگر از شرایط زندگی خود راضی نیستید و یا اگر فکر می کنید همه چیز بر وفق مراد شما نیست بهتر است نگاهی به متن زیر بیندازید
به نکتههاى زير توجه کنيد:
اگر
امروز صبح سالم از خواب برخاستيد، قدر سلامتى خود را بدانيد زيرا يک ميليون نفر تا
يک هفته ديگر زنده نخواهند بود.
اگر
تاکنون از آسيبهاى جنگ، ![]()
تنهايى در سلول زندان، عذاب شکنجه، ![]()
وضعيت شما از وضعيت 500 ميليون نفر در دنيا بهتر
است.
اگر میتوانيد
بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، وارد مسجد (يا کليسا) شويد، وضع شما از ٣ ميليون
نفر در دنيا بهتر است.
اگر در يخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،
در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد.
اگر در بانکى حساب داريد، و اگر در جيبتان پول داريد،
شما به ٨٪ مردم دنيا که چنين شرايطى دارند تعلّق داريد.
اگر شما اين نوشته را میخوانيد، از سه خوشبختى بهرهمند هستيد:
1- يک کسى به فکر شما بوده است.
2- شما به 200 ميليون نفرى که قادر به خواندن نيستند تعلّق نداريد.
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنيا هستيد که کامپيوتر دارند.
به قول يکنفر:
طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول نداريد،
طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آزرده خاطر نشدهايد،
طورى برقصيد که انگار هيچکس شما را نمیبيند،
طورى آواز بخوانيد که انگار هيچکس صداى شما را نمیشنود،
و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار زمين، بهشت است.
وهمیشه خدا را شکر کنید
سلام بهار زندگیم ، سلام قشنگ بی ریا
حالت چطوره نازنین ، چه می کنی با دوریا
روزات چه جوری می گذرن ، شبا چطور سر می کنی
چقد تا خوابت ببره ، این ور و اون ور می کنی
از تو دلت خبر دارم حال دلت خیلی بده
این سرنوشت عاشقا ، از اون قدیم تا ابده
عشقه و سیصد تا بلا ، یه وقت نگی نمی تونی
قصه مونو ولش کنی ، بگی دیگه نمی خونی
یه وقت نیاد اونروزی که بگی دیگه خسته شدی
با اینهمه دام و قفس بگی که پر بسته شدی
نبینم از تو خاطرت ، عهدی که بستیم پاک بشه
درخت خاطراتمون ، یه وقت بمیره خاک بشه
یه وقت نگی دیگه بسه ، بری و تنهام بزاری
به وسعت دشت دلم گلای ماتم بكاري
درسته که اگه بری ، غصه و دردت کم می شه
ولی بدون که اینجوری ، درخت عمرم خم می شه
راستی تو می تونی بری ؟ بی من بری ، بی همنفس
تو بری و رها بشی ، منم بمونم تو قفس؟
فکر نکنم دلت بیاد ، دل منو خون بکنی
قلب منو بشکنی و منو پریشون بکنی
درسته که بعضی روزا ، یه خورده غرغر می کنی
ولی اگه پاش برسه ، حسابی شرشر می کنی
من تو رو خوب می شناسمت ، تو مثل رویا می مونی
قصه زنده موندنو تو گوشای من می خونی
قلب تو عین دریاست زلال و پاک و آبی
تو عالم رفاقت تو نابه نابه نابی
سرت رو درد نمی یارم ، فکر می کنم دیگه بسه
می بخشی بعضی گفته هام یه جورایی پیش و پسه
تو رو سپردم به خدا ، خدای خوب و مهربون
قدر دل قشنگتو ، تو رو به جون من بدون ...
کاش می فهميدم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی خندان تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد؟
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی

خدایا می دانم که صدایم را می شنوی ، به حرفهایم کمی گوش بده ،
خدایا دیگر خسته ام از این لحظه های انتظار ،
خدایا آیا روزی انتظارم به پایان خواهد رسید؟
خدایا اگر من را در انتظارش نگاه داری حتم دارم روزی از غم عشقش خواهم مرد
اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود٬
اگر
فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم٬اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه
هایم خالی می شوند٬اگر فکر می کنی که هر لـحـظـه دلـم برایت تنگ می
شود٬اگر فکر می کنی که بی تو می میرم٬بسیار درست فکر کرده ای٬خب تو که می
دانی نبودنت را تاب نمي آورم پس بمان.
روزی که عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم ،
مدتی طول کشید تا با او آشنا شدم ،
ار او خوشم آمده بود ،
خواستم به او بگویم برای همیشه در خانه قلب من بمان
اما قبل از این که من به او بگویم ، به من گفت آمده ام برای همیشه اینجا بمانم
ساده بودم
ساده ديدم
ساده دل باختم
ساده عاشق شدم
ساده حفظش كردم
ساده كنارش موندم
ساده گفتم دوستت دارم
ساده نگاهم كرد و خنديد
ساده گفت ازت دليل مي خوام
ساده از كنارم گذشت و بي دليل رفت
غافل از اينكه عشق نيازي به دليل نداره
و بي خبر از اينكه چيزي كه ابدي و ماندگاره سادگيه

دیگه چشماتو فراموش می کنم
دیگه دستاتو می سپارم به خـــــــــــــــدا
آخه از دل من داری می شی
جـــــــــــــــــــــــدا
من که ساده بودم مثل تو نبودم ,من تورا هدیه از خدا میدیدم ,ولی مثل تو را آی بی وفا ندیدم.
نمیدونم که کدوم حرف تورا از من برید یا کدوم
شعرم تو را مثل گلی پژمرد
میدونم یک روز میای تا بگی رهای اما اون روز دیگه
خیلی دیره کاش می شود زودتر بیای
اگه روزی تو نباشی , یا بری از من جدا بشی ,میدونم که نمی تونی عاشقی دوباره بشی ,اگه روزی تو نباشی, بین ما حرفی نباشه, نمیدونم چه کسی میتونه برام مثل تو باشه
این پرنـــــــــــده دل من نمی تونه پر بگیره تورا می خواد در کنارش تا دوباره بال و پر از سر بگیره
آخه حیف پر نگیره پشت ابرهارو نبینه حیف اینجا تک و تنها توی قفس بیکس بمونه
بگذار تا که چون شمع کنار تو بمیرم
سر تا به پا بسوزم کنار تو بمیرم
این آخرین آرزوست این آخرین گفتگوست
بگذار تا که باشد تنها دلیل بودن کنار تو بمیرم


مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود را با آن سيراب نمايم
در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو
نگاهت برايم همچون رودخانه ايي است كه هرگز درآن ركودي نيست
مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه با خود همراه سازي
بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم
بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست يابم
زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان
تا با شنيدن آن سرشار از شادي شوم
دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزت انتها يابد
بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم
تو در پاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي
و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانت شكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد
و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند
ای رویای دیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم
بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم
بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان به رقص عاشقي در بيايند
تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد
بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم
بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم
بگذارتا صدف درياي دل من باشي
كه مرواريد درونش برايم درخشش عشق زيباي تو را داشته باشد
مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم
ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید
که من او را چگونه دوست داشتم
ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم
اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم
عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيد
پس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش

در آسمان آبی
دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست
تو بهترین گل،
میان شهر گلهایی
تو رنگ آفتابی،
شب که می رسد، مثل ستاره،
گوئیا مهتابی...
درزيباترين واژه بر لبان آدمي واژه مادر است. زيباترين خطاب مادر جان است. مادر واژه ايست سرشار از اميد و عشق. واژه اي شيرين و مهربان که از ژرفاي جان بر مي آيد. روزت مبارک مادر
زن هستي ساز ، و نظم ده و مهر گستر است ســـــــــــرچشمهء محبت و الطاف داور است بهر صفا و لطف خـــــــــــدا عشق مظهر است بعد از خـــــــدا به سجده بوَد زآنکه مادر است
به ياد مي آورم لحظه هاي فراز را كه صداي او
اعتبارم مي بخشيد و لحظه هاي نشيب را كه اعتمادم
به ياد مي آورم افراي افراشته اي را به ياد مي
آورم مادرم

مهربان من تقدس نگاه هایت را می ستایم ،
به بلندای بلندترین عرش کبریایی ذهن کوچکم
،
به وسعت بزرگترین حرم عشق وامیدی که تو
مرا داده ای ،
مهربان من ،
دستهای مهربانت مرا زندگی می دهد ، وعشق
را ،
یاس های سپید روی زلف های افشانده ات ،
امیدهایم را به تسخیر زیبا ئیش در آورده ،
فکرهای کوچکم را در باغچه ی نگاهت خواهم
کاشت ،
تا رشد کند ،
و فردا از دیوار کوتاه تخیلاتم بالا برود
،
تکیه کند به امیدواریم به تو،
وقصه ی دروغین غرور را از ذهن نیلوفرها
بزداید،
مهربان من ،
دست های ناتوان عشقم را بگیر ،
پای رفتن تا عمق سکوت زیبایت را تو به من
هدیه کن ،
وفردای زیبای ذهن شاپرک را تو در نگاه گل
به تصویر بکش
دوستت دارم های پنهانیم را در لبان چشمه
می کارم ،
تا شاید چشمه بجوشد ،بغرد
و به تو برساند پیام مرا این چنین
مهربان من ،دوستت دارم
ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم
و
چتر شکسته بغضم را بگشايم
ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم
و
چتر شکسته بغضم را بگشايم
می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم
ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار در انتهای جاده غربت بنشينم
و
نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند
ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند
دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود
من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم
و
آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح
هَجی ميکنم واژه انتظار را....!
می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم
ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار در انتهای جاده غربت بنشينم
و
نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند
ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند
دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود
من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم
و
آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح
هَجی ميکنم واژه انتظار را....!
آتشی
افکنده عاشقی بر حاصلم
گریه
کن در مجلس ختم دلم
گریه
کن ای عشق روحم تیر خورد
شانه
احساس من شمشیر خورد
شوخ
چشمی بی شکیبم کرده است
با
خودم حتی غریبم کرده است
شوخ
چشم است و دلم در چنگ اوست
هر
چه هست از جشم پر تیرنگ اوست
او
که میگویند پشت خوابهاست
دختر
فرمانروای آبهاست
او
که میگویند خویشاوند نزدیک گل است
شرح
احساسات سبز بلبل است
او
شبی آمد مرا دیوانه کرد
او
مرا یک باغ بی پروانه کرد
امد
و بر بام روحم پر کشید
از
سر پرچین قلبم سر کشید
آمدو
من پیش پایش گم شدم
از
جنون ورد لب مردم شدم
کن در مجلس ختم دلم
گریه
کن ای عشق روحم تیر خورد
شانه
احساس من شمشیر خورد
شوخ
چشمی بی شکیبم کرده است
با
خودم حتی غریبم کرده است
شوخ
چشم است و دلم در چنگ اوست
هر
چه هست از جشم پر تیرنگ اوست
او
که میگویند پشت خوابهاست
دختر
فرمانروای آبهاست
او
که میگویند خویشاوند نزدیک گل است
شرح
احساسات سبز بلبل است
او
شبی آمد مرا دیوانه کرد
او
مرا یک باغ بی پروانه کرد
امد
و بر بام روحم پر کشید
از
سر پرچین قلبم سر کشید
آمدو
من پیش پایش گم شدم
از
جنون ورد لب مردم شدم
چه
دوري ،
وقتي كنار تو نشسته ام و به
آرزوهاي خفته ام فكر مي كنم
چه نزديكي ،
اتاقم
پر از باران مي شود ، وقتي رويا ها يم را فراموش مي كني و چشمهايم را پشت
آفتاب جا
دلم
پر از خون مي شود وقتي سلامم را نمي شنوي و در كشتزار زندگي بذرهاي شعله
دانه
هاي برفكي جامه هايمان را سپيد خواهند كرد . كاش كسي انبوه برف را از بام قلبمان
رگهاي
من شبيه زمستان شده ا ند .پلكهاي مرطوب مرا
باور كن.
اين باران نيست كه مي بارد
، صداي خسته من است كه از چشمهايم
بيرون مي ريزد .
بيا قلبهايمان را در اقيانوس بشوييم تا هيچ گاه
طعم نمك را فرامش
نكنيم
اگر سلامم را پاسخ بگويي ، از آ واز قناريها برايت انگشتر
و گرد نبند
در ميان ديدگانم خواب را گم کرده ام
خسته ام از خستگي مهتاب را گم کرده ام
چند سالي مي شود مهمان ايينه شدم
در ميانش چهره شاداب را گم کرده ام
در درون من هياهوي عجيبي پا گرفت
از هياهو خنده کمياب را گم کرده ام
کوزه صبرم شکست از دست شبهاي عطش
چند گاهي است رنگ اب را گم کرده ام

نگاهت مي کنم اما نمي فهمي نگاهم را
به اتش مي کشي قلب پراز درد و گناهم را
اگر عشقم به فردا وا گذاري هيچ مي داني
همين امشب به پايان مي برم اغاز راهم را
نمي دانم که بعد از مردنم ديگر چه خواهد شد
و فرصت پيش مي ايد ببخشي اشتباهم را
اي پشت و پناهم در هجوم بي رحم مشكلات!
اي مونس و مامن و ياورم در كنج عزلت و تنهايي و بي كسي!
اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره ي اندوه و غربت و خستگي!
اي كسي كه هر چه دارم از توست و از كرامت بي انتهاي تو!
............ .. تو پناهگاه مني!
تو كهف مني!
تو مامن مني!
وقتي كه راه ها و مذهب ها با همه ي فراخي شان مرا به عجز مي كشانند و زمين
با همه ي وسعتش بر من تنگي مي كند و ...........
............ ... اگرنبود رحمت تو بي ترديد من از هلاك شدگان بودم.
و اگر نبود محبت تو بي شك سقوط و نا بودي تنها پيشروي من ميشد.
............ ... اي زنده!
اي معناي حيات! زماني كه هيچ زنده اي در وجود نبوده است.
............ ... اي آنكه :
با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد.
و من با بدي ها و عصيانم در مقابلش ظاهر شدم.
............ .. . اي آنكه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد.
در جهل خواندمش و شناختم عنايت كرد.
در تنهايي صدايش كردم و جمعيتم بخشيد.
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند.
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد.
.......... من آنم كه بدي كردم ... من آنم كه گناه كردم.
من آنم كه به بدي همت گماشتم.
من آنم كه در جهالت غوطه ور شدم.
من آنم كه غفلت كردم.
من آنم كه پيمان بستم و شكستم.
من آنم كه بد عهدي كردم .....
و ....... اكنون باز گشته ام.
باز آمده ام با كوله باري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش اي آنكه گناه بندگان به او زيان نمي رساند.
اي آنكه از طاعت خلايق بي نياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان
را به انجام كارها ي خوب توفيق مي دهد.
............ ... معبود من!
اينك من پيش روي توام و در ميان دست هاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پر شكسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم كه بياورم نه تواني كه ياري بطلبم.
نه ريسماني كه بدان بياويزم.
و نه دليل و برهاني كه بدان متوسل شوم.
چه مي توانم بكنم؟ وقتي كه اين كوله بار زشتي و گناه با من است ؟!
انكار؟!
چگونه و از كجا ممكن است و چه نفعي دارد وقتي كه همه ي اعضا و جوارحم به
آنچه كرده ام گواهي مي دهند؟
............ .. خداي من!
خواندمت پاسخم گفتي.
از تو خواستم عطايم كردي.
به سوي تو آمدم آغوش رحمت گشودي.
به تو تكيه كردم نجاتم دادي.
به تو پناه آوردم كفايتم كردي.
خدايا!
از خيمه گاه رحمتت بيرونمان مكن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مكشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
............ .... اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش.
و جسم و دينم را سلامت بدار.
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل كن.
و از آتش جهنم رهايم ساز.
............ .... خداي من!
اگر آنچه از تو خواسته ام عنايتم فرمايي , محروميت از غير از آن زيان ندارد.
و اگر عطا نكني هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
............ .... خداي من!
اين منم و پستي و فرو مايگي ام.
و اين تويي با بزرگي و كرامتت.
از من اين مي سزد و از تو آن ............ ...
........." چگونه ممكن است به ورطه ي نوميدي بيافتم در حالي كه تو
مهربان و صميمي جوياي حال مني."
......... خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي كه من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده اي با اين همه كار بد كه من مي كنم و اين همه
زشتي كردار كه من دارم.
.......... خداي من!
تو چقدر به من نزديكي با اين همه فاصله اي كه من از تو گرفته ام.
...... تو كه اينقدر دلسوز مني! .....
...... خدايا تو كي نبودي كه بودنت دليل بخواهد؟
تو كي غايب بوده اي كه حضورت نشانه بخواهد؟
تو كي پنهان بوده اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
...... كور باد چشمي كه تو را ناظر خويش نبيند.
كور باد نگاهي كه ديده باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره اي كه رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانكار باد سوداي بنده اي كه از عشق تو نصيب ندارد.
...... خداي من!
مرا از سيطره ي ذلت بار نفس نجات ده و پيش ازآنكه خاك گور بر اندامم
بنشيند از شك وشرك رهايي ام بخش.
...... خداي من!
چگونه نا اميد باشم در حالي كه تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم ,چگونه خواري پذيرم كه تو
تكيه گاه مني!
اي آنكه با كمال زيبايي و نورانيت خويش چنان تجلي كرده اي كه عظمتت
بر تمامي ما سايه افكنده.
يا رب! يا رب! يا رب!
دوستت دارم
حتی اگر قرار باشد
شبی بی چراغ، در حسرت يافتنت

مرا فراموش مكن...
کاش چون پاييز بودم... کاش چون پاييز بودم...
کاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم
برگهای آرزوهایم يکايک زرد می شد
آفتاب ديدگانم سرد می شد
آسمان سينه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ ميزد
اشکهايم همچو باران
دامنم را رنگ ميزد
و، چه زيبا بود اگر پاييز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آميز بودم ...

دیشب ٬ شب عجیبی بود !
نمیدانم چرا … راستش چیزی از دیشب یادم نیست .
تنها به خاطر میآورم که من بودم و تو بودی و ماه بود. 
ماه دیشب خیلی هیز بود ، همهاش از کنار کرکرهی اتاق سرک
میکشید ببیند این تو چه
میگذرد .
یادم هست تا ماه بود تو هم بودی .
تو نزدیک بودی و ماه دور .
من به ماه نگاه میکردم و تو به من .
صبح ... بیدار که شدم دیگر تو نبودی .
صبح .. بیدار که شدم ماه هم رفته بود .
تنها چیزی که از دیشب مانده بود کرکرهی اتاق بود که هنوز بود .

شیشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
در میان من و تو فاصله ها ست.
گاه می اندیشم،
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
تو توانائی بخشش داری.
دستهای تو توانائی آن را دارد؛
که مرا، زندگانی بخشد.
وتو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
من در آئینه رخ خود دیدم، و به تو حق دادم.
آه می بینم،می بینم
تو به اندازه تنهائی من خوشبختی
من به اندازه زیبائی تو غمگینم
آرزومی کردم،
که تو خواننده شعرم باشی.
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه،دریغا،هرگز،
باورم نیست که خواننده شعرم باشی.
کاشکی شعر مرا می خواندی!
افسوس!!!
آیا چه کسی تو را،
از مهربان شدن با من، مایوس می کند؟
ای مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه های دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
از اين بيقراری كه راه را دشوار كرده
من امروز با تو
تو فردا با من باش
برای يك لحظه ، يك لحظه به ياد من باش
كاش مرا می فهميدی آن هنگامی كه دستانت برای هميشه مرا رها كردند
كاش مرا می فهميدی آن هنگامی كه عاشقانه برايت غزل غزل گريه
می كردم
وقتی در تنهايی خودم قدم می زنم،
خاطرات با تو بودن
آرامشم را بر هم می زند.
چه پريشانی لذت بخشی است ، دلتنگ تو بودن...
دلم برای شنيدن صدايت تنگ شده.
برای ديدنت...
ديشب در خواب منتظر آمدنت بودم ،
اما به خوابم هم نيامدی و درد انتظار را در خواب هم حس
كردم...
كاش در محضر دل بودی و ميديدی تو
بر سر عشق، چه جنگی ست! بيا عاشق شو

« مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز»
صورت آينه زنگی ست، بيا عاشق شو
می شود اندوه شب را
از نگاه صبح فهميد
يا به وقت ريزش اشک
شادی بگذشته را ديد
می توان در گريه ابر
با خيال غنچه خوش بود
زايش آينده را در
خزانی ديد و آسود
... در زندگی آنچه زود از دست می رود خود زندگيست . از اين روزها فقط خاطراتی باقی می ماند، خاطراتی که در سرنوشتمان فقط گاهگاهی تصوير تاريک و روشن اين دوران را نمايان ميکند و هر زمان که می گذرد برگی از صفحه خاطرات کنده و به پيمانه عمر اندکی افزوده می شود .
| کور میشود
با زبان همچو نیش عقربم . . سیر میشوم ز بودنت |
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم
ز بسکه با لب مخنت ،زمین فقر بوسیدم
کنون کز خک فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
گفتي كه من از طايفه سنگدلانم به خدا نه
يا عاشق اين هستم و يا عاشق آنم به خدا نه
هر جا كه تو رفتي و به هر كس كه رسيدي
گفتي كه من از قوم جدايي طلبانم به خدا نه
چون اهل سكوتم نه اهل هياهو
تو تشنه تعريفي و من بسته دهانم
پنهان شده در زير سكوتم هيجانم
تقصير ز من نيست ديوانه تو اهل سخن نيست
هر بار دلم خواست تا يك دله باشم
هر بار دلم خواست حرفي زده باشم
ديدم كه همان لحظه گفتن نگرانم
تو تشنه تعريفي و من بسته دهانم
لحظه سوختنم سينه افروختنم عاشقي آموختنم
همه تقديم تو باد
هي نگو حرف بزن يه جهان شعر و سخن
قصه هاي دل من همه تقديم تو باد
شور و حال سازم
گرمي آوازم شعر عاشق سازم
همه تقديم تو باد
آرزوها
در دلم بود که آدم شوم امّا نشدم
بی خبر از همه عالم شوم امّا نشدم
بر در پیر خرابات نهم روی نیاز
تا به این طایفه محرم شوم امّا نشدم
هجرت از خویش کنم خانه به محبوب دهم
تا باسماء معلّم شوم امّا نشدم
از کف دوست بنوشم همه شب باده ی عشق
رسته از کوثر و زمزم شوم امّا نشدم
فارغ از خویشتن و واله ی رخسار حبیب
همچنان روح ِ مجسّم شوم امّا نشدم
سر و پا گوش شوم پای به سر هوش شوم
کز دَم ِ گرم تو مُلهَم شوم امّا نشدم
از صفا راه بیابم به سوی دار فنا
در وفا، یار مسلّم شوم امّا نشدم
خواستم بر کنم از کعبه ی دل، هرچه بُت است
تا بر دوست مکرّم شوم امّا نشدم
آرزوها همه در گور شد ای نفس خبیث
در دلم بود که آدم شوم امّا نشدم
تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه سفید و جوهر سیاه است
هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های ناآشنا
وفروریختن اشک را بر گونه هایم ببیند
همیشه بالش سکوت را
زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم
تا کسی صدایم را نشنود
اما تو ,
تو که از گریه های پنهانی من باخبری
چه کنم
گاهی همین گریه های گهگاه
جای خالی تو را
در غربت لحظه هایم پر می کند
باور کن!!!!
به هیچ کس اعتماد نکن دخترک
به هیچ کس راز دل نگو دخترک
به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو
به هیچ کس نگو که عاشقش شدی
نه، نه ،نگو
نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن
به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش
به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند
به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش
به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش
به هیچ کس حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو
به هیچ کس حتی کسی که گفت عاشقت شده است
به هیچ کس حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است
به هیچ کس حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است
شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را
نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند
آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود
یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود
دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن
پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن
من از سياهي چشمانت
كه آن را انتهائي نيست
مي ترسم
هر چند معصومي
هر چند گفتم عاشقت هستم
هر چند تو هم گفتي دوستم داري
هر چند حرفهايت ذره اي بوي ريا نمي داد
هر چند و هر چند...
اما..اما باز هم مي توانم
مي توانم به سياهي چشمانت
به اين راه بي انتهاي تاريك كه مملو از ستاره هاي سرابي ست سفر كنم
چه تضميني ست مرا؟
به من بگو چه تضميني ست مراكه جان من
وعشقم سالم به آن نامعلوم برسد؟
آه شايد راه زني در اين راه تمام من كه تمام توست را از من بگيرد
يا جادوگري بد در كمين باشد
كه به سحرش به شك و ترديدم كشد
و يا ديو غرورت به سراغم آيد و آزارم دهد
من از سياهي چشمانت كه آن را انتهايي نيست مي ترسم
من بدان جا سفر مي كنم
چشمها هيچ گاه دروغ نمي گويند






عید نوروز و بهار طبیعت رو به تمام انسانها و دوستای خودم تبریک می گم
يه روز بهم گفت: مي خوام باهات دوست بشم.
آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه . منم خيلي تنهام....
يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام تا ابد باهات بمونم.
آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....
يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام برم يه جاي دور.جايي که هيچ
مزاحمي نباشه. وقتي همه چيز حل شد تو هم بيا اونجا. آخه
ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....
يه روز تو نامه برام نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم. آخه
ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم.فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....
يه روز ديگه تو نامه برام نوشت: من قراره با اين دوستم تا ابد........
لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم .فکر خوبيه .منم خيلي تنهام....
حالا ديگه اون تنها نيست و از اين بابت خوشحالم و چيزي که
بيشتر از اون خوشحالم ميکنه اينه که هنوز نميدونه
که من خيلي خيلي تنهام
مي نشينم
در كور سوي كوچه ي تنهايي
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون مي گذرد غمي نيست
گذشت
اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه كنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذرعمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي
به مجنون گفت روزي عيب جويي
كه پيد ا كن به از ليلي نكويي
كه ليلي گرچه در چشم تو حوريست
به هر جزوي زحسن او قصوريست
زحرف عيبجو مجنون برآشفت
در آن آشفتگي خندان شد و گفت
اگر در ديده مجنون نشيني
به غير از خوبي ليلي نبيني
تو كي داني كه ليلي چون نكوييست
كزو چشمت همين بر زلف وروييست
تو قد بيني ومجنون جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوك انداز
تو مو بيني و مجنون پيچش مو
تو ابرو، او اشارت هاي ابرو
دل مجنون ز شكر خنده خون است
تو لب ميبيني و دندان كه چونست
كسي كاو را تو ليلي كرده اي نام
نه آن ليليست كز من برده آرام
اگر مي بود ليلي بد نمي بود
ترا رد كردن او ،حد نمي بود
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
بي اختيار مي روم
نمي دانم به كجا
تنها مي روم با قد مهاي تنهايي
چه هوايي ست
دلم هواي تورا دارد
نه هواي بارش
نه هواي آسمان
فقط هواي تو را دارد
مي داني چه درديست
تنها در كوچه پس كوچه هاي شهر قدم زنان
تنها با ياد تو
تنها با ياد تو كنارت قدم زدن
تنها با ياد تو دستانت را فشردن
تنها با ياد تو سر به روي شانه هايت گذاشتن
آه
همه شان را دوست دارم
ابري كه مي بارد
برفي كه مي رقصد
كوهي كه مي ماند
آفتابي كه مي تابد
همه شان را دوست دارم
اما
با تو بودن را دوست تر دارم
حتي اگر همه اينها نباشد
تو كه باشي كنارم
تمام دنياي مني
همچنان تنها
زير بار نگاه ملامت ها
در كوچه پس كوچه هاي برفي
قدم مي زنم
تنها با ياد تو
با ياد چشمانت

روزاي اول عشقمون كجا رفت
اون روزاي خوب و سادگي چرا رفت
دل من تنگه براي تو هميشه
حالا اين دل كه شده از سنگ و شيشه
تو ميگفتي كه با من هستي هميشه
آخه آدم اينقدر ترسو نميشه
تو چرا منو با غم تنها گذاشتي
رفتي و جاي پاتو رو دلم گذاشتي
برو ديگه نيمخوام تو رو ببينم
دستت تو دستاي خودم بگيرم
آخه من براي تو از خودم گذشتم
پا روي هر چي بديها بود گذاشتم
نميدونستم تو اين دوره زمونه
عشقاي ما آدما چه بي دوامه
نگو بار گران بوديم و رفتيم
نگو نامهربان بوديم و رفتيم
نگو اينها دليل محكمي نيست
بگو با ديگران بوديم و رفتيم
اين روزا شبا همش تو خوابمي
گاهي گريون،گاهي خندون كنارمي
اين روزا دوست داشتنت بغض راه گلوم شده
صبر و انتظارم پيش تو انگار ديگه تموم شده
اين روزا دوريِ تولحظه هاش روز به روزه
من كه قابل ندارم بذار دل نازم بسوزه
اين روزا آه نفسام بوي خاك دارن
انگاري روي دلم سنگ قبري ميزارن
اين روزا دلم ديگه هوايي نيست
بس كه حسرت به پا داره، ديگه به تن تواني نيست
اين روزا ديگه چيزاي خوب نمي بينم
از انبوه جملات جمله خوب نمي چينم
اين روزا،اين روزا سياه نويسي كارم
گلايه از زمين و زمون ،گرمي بازارم
اين روزا دارم عشقم و تاوان مي دم
عشق كه نه!حسرتامو قربوني بيكران مي دم
اين روزا سنگيني خواهشامو حس دارم
بي دلي و بي قراري هامو حس دارم
اين روزا سيگار، لبِ روي لباي من
مي و ساغر بي ساقيم ،همدم شباي من
اين روزا خلاصه دارم جون مي كنم
اما از مهربونم نمي تونم دل بكنم

سلام بهار زندگیم ، سلام قشنگ بی ریا
حالت چطوره نازنین ، چه می کنی با دوریا
روزات چه جوری می گذرن ، شبا چطور سر می کنی
چقد تا خوابت ببره ، این ور و اون ور می کنی
از تو دلت خبر دارم حال دلت خیلی بده
این سرنوشت عاشقا ، از اون قدیم تا ابده
عشقه و سیصد تا بلا ، یه وقت نگی نمی تونی
قصه مونو ولش کنی ، بگی دیگه نمی خونی
یه وقت نیاد اونروزی که بگی دیگه خسته شدی
با اینهمه دام و قفس بگی که پر بسته شدی
نبینم از تو خاطرت ، عهدی که بستیم پاک بشه
درخت خاطراتمون ، یه وقت بمیره خاک بشه
یه وقت نگی دیگه بسه ، بری و تنهام بزاری
به وسعت دشت دلم گلای ماتم بکاری
درسته که اگه بری ، غصه و دردت کم می شه
ولی بدون که اینجوری ، درخت عمرم خم می شه
راستی تو می تونی بری ؟ بی من بری ، بی همنفس
تو بری و رها بشی ، منم بمونم تو قفس؟
فکر نکنم دلت بیاد ، دل منو خون بکنی
قلب منو بشکنی و منو پریشون بکنی
درسته که بعضی روزا ، یه خورده غرغر می کنی
ولی اگه پاش برسه ، حسابی شرشر می کنی
من تو رو خوب می شناسمت ، تو مثل رویا می مونی
قصه زنده موندنو تو گوشای من می خونی
قلب تو عین دریاست زلال و پاک و آبی
تو عالم رفاقت تو نابه نابه نابی
سرت رو درد نمی یارم ، فکر می کنم دیگه بسه
می بخشی بعضی گفته هام یه جورایی پیش و پسه
تو رو سپردم به خدا ، خدای خوب و مهربون
قدر دل قشنگتو ، تو رو به جون من بدون ...

اي كاش ميبودي و مي ديدي وقتيكه تو رفتي چقدر دلم گرفت . آخر با تو عاشق بودم و به عشق نزديكتر. با تو ميشد به پيشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دريايي دور بدرقه كرد. وقتي تو رفتي دلم گرفت آخر با تو ميشد تا آنسوي ساحل دلها كوچيد و عشق را زيبا ترديد . وقتي كه تو بودي ،دلم چه آرامش غريبي مي يافت. درحريم نگاهت و آسمان چه حقير مي نمود درمصاف چشمانت . وقتي تو رفتي دلم شكست ،آخر مي توانستم دلتنگيهايم را به ضريح چشمانت بسپارم و تبسم ستاره ها را در برقي نگاهت ببينم . اينك :
اينك بي تو دلم درجستجوي كوچه اي است كه به باغ ياد تو بپيوندد.
بگو اي مسافر نازنينم:
براي ديدنت از كدامين كوچه بيايم ... ؟!
مرا درياب كه دل دريايي من بي تو مرداب است
سادگي مرا ببخش كه خويش را تو خوانده ام
براي برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگي مرا ببخش كه دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام
به من نخند و گريه كن چرا كه جز نياز تو
هرچه نياز بود و هست از درخانه رانده ام
اگر به كوتاهي خواب ،خواب مرا سايه شدي
به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام
گلوي فرياد مرا سكوت دعوت توبود
ولي من اين سكوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامي براي من نساز
از ابتدا دست تو را دراين قمار خوانده ام
گناه از تو بود و من نيازمند بخششت
چرا كه من درابتدا تورا ز خود نراند ه ام
گناهكار هركه بود كيفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام

«خداوند هيچ عملي را بدون انتظار فرج نميپذيرد»
دلها چه بيقرارند وقتي كه توبيايي
پاييزها بهارند وقتي كه تو بيايي
آن روز از اشك از اشتياق رويت
در چشم آشكارند وقتي كه تو بيايي
در آسمان ملائك در عرش بينهايت
همواره جشن دارند وقتي كه تو بيايي
شهرم و ديارم آن شب چون كهكشاني از نور
آذين افتخارند وقتي كه تو بيايي
ياران باوفايت در جاده عبورت
قرآن به دست دارند وقتي كه تو بيايي
آهنگ گامهايت اي نور آسماني
پايان انتظارند وقتي كه تو بيايي
در دشت سبز خضراء حتي كبوتران هم
از عشق لانه دارند وقتي كه تو بيايي
التماس دعا
همچون شهاب مي گذرم در زلال شب…
از دشت هاي خالي و خاموش
از پيچ وتاب گردنه ها ،قعر دره ها …
نور چراغ ها ،چون خوشه هاي آتش در بوته هاي درد
راهي ميان ظلمت شب باز مي كند
همراه من،ستاره غمگين و خسته اي
در دور دست ها پرواز مي كند
نور غريب ماه،نرم و سبك
به خلوت آغوش دره ها تن مي كند رها.
بازوي لخت گردنه،پيچيده كام جو
بر دور سينه هوس انگيز تپه ها
باد از شكاف دامنه فرياد مي زند …
من همچو باد مي گذرم روي بال شب
در هر دو سوي راه
غوغاي شاخه ها و گريز درخت ها ست
با برگ هاي سوخته
با شاخه هاي خشك
سر مي كشند در پي هم خار هاي گيج
گاهي دو چشم خونين از لاي بوته ها
مبهوت مي درخشد و مسحور مي شود!
در هاي و هوي همهمه ها دور مي شود
اي روشنائي سحر
اي آفتاب پاك
اي مرز جاودانگي نيكي...
من با اميد وصل تو شب را شكسته ام
من در هواي عشق تو از شب گذشته ام
بهر تو دست و پا زده ام در شكنج راه
سوي تو بال و پر زده ام ودر ملال شب!
ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم
من از قبیله ی عشاق بی سر انجامم
به آن دقایق پر درد زندگی سوگند
که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم
مکش ز دامن من دست با فراغت دل
که آفتاب غروبی به گوشه ی بامم
مرا که این همه طوفان طبیعتم، دریاب
که من به یک سر موی محبّتی رامم
ز عمر شکوه ندارم که خامه ی تقدیر
نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
مرا امید رهایی ز قید هستی نیست
که با تمام وجودم فتاده در دامم
به هرکه دل بسپردم ز من چو سایه رمید
مرا ببین که شوریده بخت و ناکامم
چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست؟!
هنوز دست ارادت نبسته احرامم
هوای خواندن افسانه ام مکن اکنون
ورق ورق شده دیگر کتاب ایّامم

سراغ از من نمی گیری گل نازم
نمی شناسی صدای کهنه ی سازم
نمی دونی مگه اینجا دلم تنگه؟
نمی دونی مگه با غصه دمسازم؟
هوای گریه داره این دل سردم
چشام گریون صدام لرزون تویی دردم
شبا تو کوچه ی پر ماتم پاییز
به دنبال چراغ خونه می گردم
برات گفتم حدیث برگ خشک و باد
لالایی قصه ی پروانه و شمشاد
سراغ از من نمی گیری نگیر اما
فراموشم نکن پروانه ی زیبا
سرود بی وفایی رو چرا خوندی؟
مگه لالایی هامو برده ای از یاد؟
نذار یادت بره پروانه ی زیبای من روزی
شده قلبی اسیر خونه ی غم ها
مرا بشناس ای با من غریبه،من اهل کوچه دلتنگی هستم
کمی پایین تر از کوچه احساس،کنار جاده یکرنگی هستم
مرا بشناس و با من همدم شو،برایم زندگی بی تو عذابه
دو راهی در کمین ماست،اری،طریق زندگی بر پیچ و تابه
مرا این سان که هستم ای غریبه بیا بشناس و با من اشنا شو
من از جنس سکوت یک بلورم،مرا بشناس یا بشکن و رها شو
مرا بشناس تا در قلب غربت،میان سینه صحرا نمیرم
مرا بشناس تا تنها نمانم،مرا بشناس تا تنها نمیرم

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو.
به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري
تو.
من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري خوشبختي تو.
من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري براي با تو موندن تا هميشه.
سلام من به یار خوب دیرینم / /که دیگر روی ماهش را نمیبینم
اگر ماهی چرا یکشب ندیدم / /شبی خوابیدمو در خواب دیدم
بگفتند او ستاره سهیل است / /اگرآنی، چرایکدم ندیدم
پیت در آسمان یا در زمینم/ /کجایی تو که خوابت هم نبینم
مرا نشناختی امید جانم؟ /درست است نازنینم من همانم
که در اعماق قلبت خانه دارم/ ویادر دیدگان تو نهانم
زحالم گربپرسی خوب دانم/ که شور و رغبتی در خود ندارم
اگرگویم ملالم دوریت نیست /دروغ است وبدان کارم صبوریست
گهی خشنود گه در غرق ماتم/ زتنهایی بگیرم زانوی غم
گهی چون جوی خشک وگه روانم /خلاصه بگذرانم روزگارم
تو از خود گو چطوری روبراهی؟ /نمیبینی مرا چه سربحالی
بدون دیدن رخسارورویم/ ویا دور از تمام هایوهویم
سراپا شادوخشنودی وخوبی؟ /ویا دلتنگ ومحزون وملولی؟
چرا دیگر به دیدارم نمیایی /نمیخواهی بیایی یا نمیدانی
که شبنم صبحگاه پرکرده جایت را/ طلوع نور پوشانده شعاعت را
اگررویت نبینم آسمان هست/ ستاره،قرص ماه وکهکشان هست
فلق بینم به یاد مویت افتم/ شفق بینم به وصف رویت افتم
ستاره آرزوداردنشیند/ به جای هردوچشمت تاببین
زمانه یکسره ناسازگارست /تمام خاطراتش ماندگارست
چه کردی با فرازوبانشیبش /چه کردی بارفیق ونارفیقش
اگرهرجای این دنیا که باشی /بخواهی روزوشب دلشادباشی
امیدت رامکن نومیدهرگز/ نشوآزردگی دوست باعث
خلاصه اختتام نامه خود/ خورم سوگند نزدخالق خود
قسم برلحظه دیداراول/ به تلخی وداع روز آخر
قسم بر حرمت ایام رفته/ قسم برعهدوپیمانهای بسته
به یادخاطرات نازنینی / که تااین لحظه در یادم نشسته
سراغ ازمعرفت ازعشق گیرم /به یادیارهستم تا بمیرم
سراغ ازمن نگیر آندم که پیرم/ ویادر دامن خاکی اسیرم
گلم!دیراست وقتت را نگیرم /زپرحرفی خودسردردگیرم
دگرحرفی ندارم تابگویم/ سلامت باشی،اینست آرزویم
فدای تو مواظب خودت باش /به یادهمره تنهاییت باش
خداحافظ عزیز نازنینم/ الهی هیچوقت داغت نبینم![]()
![]()
![]()
آخرين خبرهاي به دست آمده از يه آواري بي دل : ميگن اسير شده و بعد از مدتها كه در شلوغ آباد انفرادي بوده اونو به دادگاه بردن و در برابر قاضي به انتظار حكم خود در بند زنجير قرار داده اند.
اسير(در برابر قاضي)
متهم را بياوريد. هرآنچه كه در اين دادگاه بگويي بر عليه تو استفاده مي شود.
اسم : آواره
شهرت: بي دل
جرم: زندگي
تبعيدي از : از آسمان به كره خاكي
سن:به بلنداي يك سپيدار
وزن:به سنگيني سه بار نفس كشيدن
محل تولد : مرداب غم
مثِ كه هستي: مثل هيچكس
بهترين دوست : پسركي بازي گوش
بد ترين دوست : شيطان
بهترين روز عمر: به خاطر ندارم
بدترين روز عمر: صبح روز عيد فطرامسال
بهترين منظره: غروب
مونس تنهايي ها: خدا
بهترين نرم افزار:photoshop
علا قه منديها!
ميوه: انگور
ماشين: 206
غذا: ماكاروني
عدد: 17
شهر: شيراز
فرشته: عزرائيل
ساز: گيتار
شاعر: حافظ
گل: لاله
بازيگر: فردين
خواننده: معين
سياره: ماه
عجب !!! حالا بگو ببينم
شب ياروز: شب
بالا يا پائين: بالا
سيا يا سفيد: سياه
گرما يا سرما: گرما
زمين يا آسمان: آسمان
بله يا خير: خير
راز يا نياز: راز
خواب يا بيدار: خواب
بهار يا پائيز: پائيز
ساحل يا دريا: دريا
طلوع يا غروب: غروب
تشنه يا سيراب: تشنه
عروسي يا عزا: عروسي
بودن يا نبودن : نبودن
آشنا يا غريبه : غريبه
عجب!!!
چقدر صبر داري: يه دم و بازدم
چقدر جنبه داري: قدر يه تكه ابر
چقدر معرفت داري: يه پَر كاه
وجدان داري : خوابه
چقدر خدا را مي شناسي: هيچي
يه آرزوي دست نيافتني: فرج امام زمان
يه دعا: الهي اگاهي ده تا در راه نيفتيم و بينايي ده تا در چاه ميفتيم
يه بيت شعر:
دركوي نيك نامي ماراگذرندادند گراين نمي پسندي تغيير ده قضا را
آخرين سوال؟
اي كاش: كاش مي شد بر تمام مردمان پيشوند نام انسان را گذاشت
قاضي: توجه كنيد حكم صادر شده به اين شرح مي باشد.
تبعيد تا آخر عمر در اين كره خاكي .وهر روز آزار ديدن از هم سلولي هاي خود.هيچ گونه خواهش ، درخواست، دعا، التماس،رازونبازو... از شما مورد توجه و بررسي قرار نخواهد گرفت.خوراك جسمتان سنگ و خاك است وخوراك روحتان اجساد گنديده حيوانات است.
وتنها راه شما ماندن و ساختن و سوختن است.
بعد از مرگ هم در برزخ سياهي و عذاب شامل شما مي شود.
اين احكام در مورد شما اجرا مي شود تا درمورد آخرت شما بعداً تصميم گيري شود.
و...واگر شما جای قاضی بودی چه حکمی را صادر می کردئد.!!!!!!!!!!!!!!!!
شب سردي است, و من افسرده. راه دوري است, و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. ميکنم تنها از جاده عبور: دور مانند ز من ادمها. سايهاي از سر ديوار کذشت, غمي افزود مرا بر غمها. فکر تاريکي و اين ويراني بي خبر امد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهاني. نيست رنگي که بگويد با من اندکي صبر,سحر نزديک است: هر دم اين بانگ بر ارم از دل: وااااااي, اين شب چقدر تاريک است! خندها کو که به دل انگيزم¿ قطرها کو که به دريا ريزم¿ صخرها کو که بدان اويزم¿ مثل اين است که شب نمناک است. ديگران را هم غم هست به دل, غم من, ليک ,غمي غمناک است..............................................................من آن ناخوانده آوازم...صداي زخمي سازم...به دنباله صدايم باش...براي تو اگر رازم...من آوازه بيابانم...صداي بغض بارانم...غمي دارم که ميخوانم...من آن درياي دل بازم...که با ساحل نميسازم...من آن آئينه پردازم...ميان دست و آوازم...مرا از بودنم بشناس...که قسمت کرده ام با تو...مرا که خود نميدانم...در آئينه منم يا تو...به من از من شکايت کن...مرا از من حکايت کن...از اين درياي دلتنگي...به يک جرعه قناعت کن...صداي زخمي سازم...نه پايانم نه آغازم...براي گم شدن در عشق...تو را کم دارم...آوازم...هواي ابر پائيزم...به آسمان نميبارم...ولي با تو فقط با تو...هزاران گفتني دارم...مرا از قصه ام بشناس...که با تو قصه ها دارم..صداي بغض بارانم...مرا بشنو که ميبارم...من آوازه بيابانم...اگر از عشق ميخوانم...به دنباله صداايم باش...که بيهوده نميخوانم...ميان دست و آوازم...دل آئينه پردازم...مرا پيدا کن و بشناس...براي تو اگر رازم...به من از من شکايت کن...من و از من حکايت کن...دلم درياي آواز است...از اين دريا شکايت کن...... ...........................................................................
|
روزهاي رفته ام يادش بخير
لحظه هاي سبزیادش بخير
پشت اين درها که يکسر بسته است
دستهاي بي پناهم خسته است
وسعت غمهاي بي پايان من
ابي چشمان سرگردان من
شدت غمها مرا ديوانه کرد
از کنار دوستان اواره کرد
درکنارم بي کسي ها لانه ساخت
روزگارم را چو قلبش تيره ساخت
سر به زيرورو به راه وبي خيال
ميروم با ارزوهاي محال
ارزوهايم شبيه يک حباب
مثل نرگسهاي پرپر روي اب
بي خيال از سيلي باد سحر
مي برم من زورقم را پيشتر
استعانت دارم از درگاه حق
چشم وها ذوختم به اميد فلق
اه اينجا بوي زندان ميدهد
بوي يک غربت بيا بان ميدهد
اشنا بارنج و درد اي اشنا
شعله اي درشام سرد اي اشنا
لحظه ای دستم به دستانت بگير
اي که ميداني زدنيا خسته ام
بر نگاهم باز لبخندي بزن
در دلم از عشق پيوندي بزن
|
به اندازه تموم موهاي سرم دوستت دارم.
به اندازه تموم موهام بهت وفادارم
هر بار كه موهامو شونه مي كنم يادت مي افتم
شناختي؟
منم ديگه! حسن كچل!!!

فرا رسیدن ایام سوگواری آقا ابا عبدالله رو به همه تسلیت می گم
التماس دعا
امروز دلم خیلی هواتو کرده..
.امروز بد جوری حضور دستای مهربونت رو روی شونه هام کم دارم.....
امروز هوای گریه دارم...
دلم خیلی برات تنگ شده....
خیلی به بودنت نیاز دارم......
دلم میخواد کنارم باشی......
میخوام که باشی.....
امروز خیلی دلم می خواد از تو بگم...
می خوام سرمو بذارم رو شونه ت....
می خوام تمام دلتنگی هامو تو بغلت گریه کنم...
کاش می دونستی تو دلم چه خبره...
کاش بودی...... ....
من هر شب نام تو را فریاد می زنم ،
خدایا می دانم که صدایم را می شنوی ، به حرفهایم کمی گوش بده ،
خدایا دیگر خسته ام از این لحظه های انتظار ،
خدایا آیا روزی انتظارم به پایان خواهد رسید؟
خدایا اگر من را در انتظارش نگاه داری حتم دارم روزی از غم عشقش خواهم مرد
اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود٬
اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم٬اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هایم خالی می شوند٬اگر فکر می کنی که هر لـحـظـه دلـم برایت تنگ می شود٬اگر فکر می کنی که بی تو می میرم٬بسیار درست فکر کرده ای٬خب تو که می دانی نبودنت را تاب نمي آورم پس بمان.
روزی که عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم ،
مدتی طول کشید تا با او آشنا شدم ،
ار او خوشم آمده بود ،
خواستم به او بگویم برای همیشه در خانه قلب من بمان
اما قبل از این که من به او بگویم ، به من گفت آمده ام برای همیشه اینجا بمانم.
خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کوره بی تو
رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو
مه گرفته کوچه ها رو اما سایه تو پیداست
می شنوم صدای شب رو میگه اون که رفته اینجاست
تو با شب رفتی و باشب میای از دیار غربت
توی قلب می مونی پرغرور و پر نجابت
تو با شب رفتی و باشب میای از دیار غربت
توی قلب می مونی پرغرور و پر نجابت
حالا دست من تنها شعر دستاتو میخونه
حس خوب با تو بودن تو رگهای من میونه
حالا دست من تنها شعر دستاتو میخونه
حس خوب با تو بودن تو رگهای من میونه
خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کوره بی تو
رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو
مه گرفته کوچه ها رو اما سایه تو پیداست
می شنوم صدای شب رو میگه اون که رفته اینجاست....

**************************************
اي سزاوار محبت اي تو خوب بي نهايت
همه ذرات وجودم به وجودت كرده عادت
به خدا دوست داشتن تو هم يك عشقه هم يك عادت
نشد يك لحظه از يادت جدا دل
زهي دل آفرين دل مرحبا دل
زدستش يك دم اسايش ندارم
نمي دانم چه بايد كرد با دل
هزاران بار منعش كردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل؟
به چشمانت مرا دل مبتلا كرد
فلاكت دل مصيب دل بلا دل
از اين دل داد من بستان خدايا
زدستش تا به كي گويم خدا دل؟
درون سينه آهي هم ندارم
ستمكش دل پريشان دل گدا دل
به تاري گردنش را بسته زلفت
فقير و عاجز و بي دست و پا دل
بشد و خاك زكويت بر نخيزد
زهي ثابت قدم دل با وفا دل

آرزوئی است مرا در دل
كه روان سوزد و جان كاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشك و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نيست
هيچ جز حسرت ديدارش
سوختم از غم و كی باشد
غم من مايه آزارش
شب در اعماق سياهی ها
مه چو در هاله راز آيد
نگران ديده به ره دارم
شايد آن گمشده باز آيد
سايه ای تا كه بدر افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سايه
خيره گردم به در ديگر
همه شب در دل اين بستر
جانم آن گمشده را جويد
زينهمه كوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گويد
زن بدبخت دل افسرده
ببر از ياد دمی او را
اين خطا بود كه ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن كسی را كه تو می جوئی
كی خيال تو بسر دارد
بس كن اين ناله و زاری را
بس كن او يار دگر دارد
ليكن اين قصه كه می گويد
كی به نرمی رودم در گوش
نشود هيچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
می روم تا كه عيان سازم
راز اين خواهش سوزان را
نتوانم كه برم از ياد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ای شمع چه می خندی؟
به شب تيره خاموشم
به خدا مردم از اين حسرت
كه چرا نيست در آغوشم
خیلی سخته
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
شبی
شبی پرسیدمش با بی قراری
به غیر از من کسی را دوست داری
دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت
میان گریه هایش گفت آری
به دل گفتم که یارم مهربان است
که اینگونه سراغ دلربان است
دلم آوازه دادش ناگهانی
رخش با من دلش با دیگران است
درخت غم در وجودم کرده ریشه
به درگاه خدا نالم همیشه
جوانان قدر یکدیگر بدانید
اجل سنگ است و آدم مثل شیشه
دوستت دارم
به جنگل های بهاری و به مستی
به آن عهدی که با قلبم بستی
بدان ای نازنین تا زنده هستم
تو را دوست دارم و می برستم
پس
دوستت دارم
نه برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که هستم
وهنگامی که با توام
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای
بلکه برای آنچه که از من می سازی
دوستت دارم
چون به هیچ تماسی , کلامی و یا اشاراتی
به این کار توانا نگشته ای
چون خود بوده ای
شاید دوست داشتن در نهایت
به همین معنا باشد
زندگی
زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی
جدایی سخت است نه به سختی تنهایی
ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم
و
چتر شکسته بغضم را بگشايم
می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم
ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظلر در انتهای جاده غربت بنشينم
و
نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند
ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند
دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود
من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم
و
آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح
هَجی ميکنم واژه انتظار را....!
تا تو برگردی........
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
غم ِ تنهای من و دیونه کرده
گل ِ یادت تو دلم جونه کرده
تو دلم غم تو مثل یه پرنده
زیر سقف خونه آشیونه کرده
هر کسی داره میل ِ شوق نگاری
روزگار می گذرون ِ به عشق ِ یاری
واس این چشم انتظار دیگه نمونده
نه تحملی نه صبری نه قراری
من که غمخوار ندارم جز تو کس یار ندارم
دیگری را نپرستم من و از یــاد مبــــر
یــــاد مبـــــــــــــــــــــــــــــر
______________
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چرا وقتی که آدم تنها می شه
غم و غصه ش قدِ یک دنیا می شه
میره یک گوشه ی پنهون می شینه
اونجا رو مثل ِ یه زندون می بینه
غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشم پر می زنه
غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه
یاده اون شب ها می افتم زیر ِ مهتاب ِ بهار
توی جنگل لبِ چشمه می نشستیم من و یار
غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل ِ قدیما نمیشه
دل ِ آدما زشت و دیگه زیبا نمیشه
اون بالا باد داره زاغ ِ ابر رو چوب می زنه
اشک این ابــرا زیاد ِ ولی دریا نمیشه
غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همیشه دل تان آبی ، روح تان سبز ، و عشق تان سرخ ِ آتشین باشد
ـــــــــ
فراموشم نکنید ، چون از فراموش شدن بیمناکم
ـــــــــــ
اونیکه اونقدر تنهاست که تنهای از روش خجالت می کشه
___
فعلا یاحق
سیاهپوش
در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت
در این کوه رودی است به نام صفا
در این رود آبراهی میرود به نام وفا
سر انجام این آبراه به آبگیری میریزد به نام وداع
همين امشب فقط هم بغض من باش
همين امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
در آواز همه آينه ها تکرار من باش
همين امشب کليد قفل اين زندون تن باش
**************************
براي رسيدن به تو
پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام روياهايم كردم
انصاف نبود
تو كه ميدانستي با چه اشتياقي
خودم را قسمت ميكنم
پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردي
براي خداحافظي
خيلي دير بود
خيلي دير
***********************
اگر عاشق شدن يک گناه است
دل عاشق شکستن صد گناه است
من به غير از تو نخواهم ![]()
![]()
چه بداني چه نداني
از درت روي نتابم ![]()
![]()
چه بخواني چه براني
دل من ميل تو دارد ![]()
![]()
چه بجوئي چه نجوئي
من كه بيمار تو هستم ![]()
![]()
چه بپرسي چه نپرسي
جان به راه تو سپارم ![]()
![]()
چه بداني چه نداني
مي تواني به همر عمر دل من را بفريبي
وربكوشي ز دل من بگريزي نتواني
دل من سوي تو آيد ![]()
![]()
بزني يا بپذيري
بوسهات جان بفزايد ![]()
![]()
بدهي يا بستاني
جاني از بهر تو دارم ![]()
![]()
چه بخواهي چه نخواهي
شعرم آهنگ تو دارد ![]()
![]()
چه بخواني چه نخواني

مي دونم ميخواي بري منو تنها بزاري
مي دونم چشات ميگن ديگه طاقت نداري
مي دونم خسته شدي مرغ پر بسته شدي
ديگه تو بال و پري واسه پرواز نداري
مي دونم دست نو نيست رفتن و پر زدنت
اخه اگه با تو بود من بودم همسفرت
مي دوني رفتن تو توي تقدير منه
گريه هاي بي صدا سهم فرداي منه
مي دوني مال منه همه جدائيها
همه غمهاي دنيا همه تنهائيا
مي دوني اشكاي من مثه بارون مي بارن
آخه تو كه نيستي ديگه مانع ندارن
نویسنده : مهدی
وقتي بارون سر ميگيره قلب من آروم ميگيره
خاطرات با تو بودن دوباره جون ميگيره
پشت ابراي خيالم تو رو لرزون ميبينم
تو رو در انتظارم زير بارون ميبينم
بزن بارون بزن بارون سراپا خيس خيسم كن
بزن بارون بزن بارون عطش دارم تو سيرم كن
جون پناهم زير بارون دستاي گرم تو بود
گر تو رنجيدي از اين عشق گناه من نبود
رفتي و عمري گذشته ولي بي تو گذشت
رفتي و قلبي شكسته به دست تو شكست
بزن بارون بزن بارون سراپا خيس خيسم كن
بزن بارون بزن بارون عطش دارم تو سيرم كن

چرا ابرا نمي بارن خبر از تو نميارن
چرا اين خاطرات تو منو تنها نميزارن
نويسنده : مهدي
سرگرمی تو:
شده بازی با این دل غمگین و خستم
یادت نمیاد:
اون همه قول و قرارایی که با تو بستم
با این همه ظلم:
تو ببین باز چه جوی پای این همه قول و قرارامون من نشستم
نشکن دلمو:
به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز
نگو بی خبری:
نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز
نگو بی خبری:
نگو نمیدونی وقتیکه نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
دیونه نکن:
دلمو آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز
نگو بی خبری:
نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز
نگو بی خبری:
نگو نمیدونی وقتیکه نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
نویسنده: مهدی
|
|
|
بنام عشق

آسمان امشب به حالم مویه کن
آتشی افکنده عاشقی بر حاصلم
گریه کن در مجلس ختم دلم
گریه کن ای عشق روحم تیر خورد
شانه احساس من شمشیر خورد
شوخ چشمی بی شکیبم کرده است
با خودم حتی غریبم کرده است
شوخ چشم است و دلم در چنگ اوست
هر چه هست از جشم پر تیرنگ اوست
او که میگویند پشت خوابهاست
دختر فرمانروای آبهاست
او که میگویند خویشاوند نزدیک گل است
شرح احساسات سبز بلبل است
او شبی آمد مرا دیوانه کرد
او مرا یک باغ بی پروانه کرد
امد و بر بام روحم پر کشید
از سر پرچین قلبم سر کشید
آمدو من پیش پایش گم شدم
از جنون ورد لب مردم شدم

مثل شمع بزم آبم کردو رفت
عشوه ای کرد و خرابم کرد و رفت
رفت و کوه طاقتم را باد برد
یوسف امید من در چاه مرد
ای دل شوریده مستی میکنی
باز هم شبنم پرستی میکین
رام هر کس کی شود آهوی دشت
ای دل بیچاره دیدی بر نگشت
بعد از این زهر جدائی را بخور
چوب عمری بی وفادی را بخور
من که گه گفتم ای دل بی بند و بار
عشق یعنی رنج یعنی انتظار
عشق خونت را دواتت میکند
شاه باشی عشق ماتت میکند
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل
ای کاش میدانستم پس از مرگم :
اولین قطره اشک را چه کسی برایم خواهد ریخت
و
آخرین کسی که مرا از یاد خواهد برد کیست؟
نویسنده: مهدی![]()
![]()
![]()

ــــــــــــ
ای تو جاری شده در قشنگترین دقایقم
ای تو با من آشنا ناجی قلب عاشقم
ای تو پیدا شده درلحظه ی انتخاب ِ دل
ای تو در سکوت شب ، بهار ِ پائیز دلم
کسی مثل تو، تو حرم ِ نفسم جاری نشد
کسی جز توبه سرم دست ِ نوازش نکشید
کسی مثل ِ تو منو به ظلمت ِ شب نـَسِـپُرد
کسی قلب ِ منو مثل تو به آتیش نکشید
به آتیش نکشید
هیچکی هستی ِ منو مثل تو از من نگرفت
کسی مثل تو منو اسیر تنهای نکرد
کسی مثل تو برام آیه ی تاریکی نشد
کسی مثل تو به من حلقه ی نابودی نـَزد
عاقبت عشق دورغی و فریبندی ِ تو
منو تا مرز بد ِ لحظه ی بدنامی کشید
من هنوز دوزخی عشق ِ دورغین ِ توام
از تواین تشنه تن ِ خسته به انتها رسید