تبليغاتX
درد دل

فراموشم کردی ولی دلم هنوز تو رو میخواد

ترسم از اینه یه روزی اسمم به خاطرت نیاد

رفتی بگی تموم شدیم آخه دروغ حدی داره

میگی کسی رو نداری پس کی واست گل میاره

رفتن بی بهونتم مثل خودت گریه نداشت

ترس خیانتت ولی عشقمو زنده نمیذاشت

خواستم تا دنبالت بیام اما غرور راهم و بست

حالا فراموشم نکن آخه دلم خیلی شکست

چه روزایی بود عاشقی فلش بک  من و چشات

دستاش تو دستتهok برو خدا پشت و پنات

حالا چرا گریه گلم؟؟؟ دارم میرم آروم بگیر

 یجوری تنهایی میرم دیگه نگی برو بمیر

هنوز میگم خوابه اینا عجیبه یادت نمیاد

آروم دارم داد میزنم دلم هنوز تو رو میخواد

خدا منو نبودنش؟؟؟چیکار کنم  بدون اون

دلم میخواد داد بزنم تو رو خدا نرو بمون

تقدیره ولی دیره خیلی دیره واسه رفتن

میمیره دلم میگیره سخته دردارو نگفتن

رفتی نگفتی عاشقم غصه امونم و برید

 چشات هنوز یادمه که هیچوقت منو نمی ندید

هیچوقت نشد بهت بگم چقدر نگاهتو میخوام

بدون تو نمیتونم نمیمونم آخه هنوز سخته برام

آره هنوز سخته برام شبامو بی تو سر کنم

با این تن خسته ولی هر شب بهت سر میزنم

هنوز حسودی میکنم به اون گلهای قرمز

یادت میاد میگفتی زندگی بی تو هرگز؟؟؟

حالا باید به کی بگم؟؟؟ دردام یکی دو تا نیس

 گریه هامو شنیدی ؟؟ هیچوقت که بی صدا نیس

آخه باید به کی بگم خدا من عاشقش بودم

لعنت به تو بشه یعنی انقده بی ارزش بودم؟؟؟؟

فراموشم کردی ولی دلم بازم تو رو میخواد

دلم به این خوشه هنوز اسمم به خاطرت میاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:9  توسط محمد جواد  | 

امروز دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی، گرفته

است....آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای

بهاری، بارانی است...و قلبم انگار به اندازه ی سردترین

روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در این کوره

 ی داغ تابستانی دارد می سوزد...چهارفصلی است

 انگار، سرزمین دقایق من! دلم گرفته... کلافه ام... از

 خودم و سادگی ام حالم به هم می خورد! نمی دانم

 چطور باور کردم؟ چطور حرفهایت را باور کردم؟ من؟ من

 با آن همه ادعای زیرکی چطور خام آن حرفها شدم؟یادم

 آمد! حرف هایت را در کادوی هزار کلمه ی عاشقانه

پیچیده بودی، و من مثل کودکی بازیگوش، شوق باز

کردن کاغذ کادو را داشتم و دیدن احساسی که توی آن

 جا خوش کرده بود.. چه ساده بودم من، که مثل کودکی

 هایم فریب طعم شیرین آب نبات را خوردم ... باز هم کام

 لحظه هایم شیرین شد از طعم کلمات عاشقانه و عقل

 رنگ باخت در شوقِ معشوق بودن!!آن قدر به گوشم

 خواندی که دوستت دارم، که بی تو زندگی بی

معناست، که تو    نیمه ی گمشده ام هستی و ... که

 باورم شد. باور کردم که دوستم داری و یادم رفت که

روزی به خودم قول داده بودم که گول حرفهای عاشقانه

 را نخورم و واقع بین باشم. یادم رفت به خودم قول داده

 بودم که همیشه از عقل کمک بگیرم در انتخاب های

 زندگی ام... بیچاره عقل! در پشت حصارهایِ بلندِ زندانِ

 احساس، چنان محبوس بود که راهی به بیرون نداشت

 و فریادهایش به گوش هیچ کس نمی رسید، حتی من!

 انگار صدای هشدارهایش را نمی شنیدم.  عاشقم

 بودی! خودت گفتی! خودت گفتی که می آیی و من را تا

 اوج قله ی سعادت، تا کاخ سپید آرزوها می بری! یادت

هست؟ خودت گفتی که عشقم در خانه ی قلبت مأوا

گزیده، برای همیشه!خودت گفتی که  حتی مرگ، توان

 جدا کردن ما را ندارد!خودت گفتی که این عشق در

وجودت ریشه دوانده و قطع این درخت مساوی است با

مرگ تو!خودت گفتی که این عشق، مرهمی است بر

 زخم تنهایی ات!خودت گفتی که کودک ناآرام قلبت، در

 آغوش این عشق آرمیده است و جدایی از این عشق،

 مثل جدایی کودکی از مادر، ناممکن است!خودت

گفتی... پس چه شد که تمام این حرف ها را فراموش

 کردی و رفتی؟ چطور شد که رهسپار دیار آینده شدی

 بی من؟چطور شد که عشقم را از خانه ی دلت

راندی؟چه چیز ما را از هم جدا کرد که از مرگ قوی تر

بود؟ چگونه ریشه های این درخت را خشکاندی در

وجودت؟چه چیز مرهم زخم تنهایی ات شد، که از عشق

 آرامش بخش تر بود؟ چگونه این کودک را از آغوش

مادرش ربودی؟ آه! تو چه کردی؟دست دلم را گرفتی و

به شهر خیال آوردی تا ساکن کاخ آرزوها شود، پس

چگونه راضی شدی که در زندان کابوس ها رهایش

کنی؟چگونه توانستی با من چنین کنی؟ تو عاشق

نبودی، تو فقط ادعای عاشقی داشتی!آه! اگر من

عاشق می شدم عزیزم، عشقم فقط بر زبانم نبود، بلکه

 از دلم برمی آمد. عشقی که از افق دل طلوع کند،

غروبی ندارد.مطمئنم اگر من عاشق می شدم، واژه ی

عشق را اینقدر ساده خرج نمی کردم، که روزی واژه

هایم تمام شود و زبانم معطل بماند که چه بگوید؟! دلت

 عاشق نبود، عزیزم! اگر عاشق بودی، اگر مرا         

می خواستی، با دیدن اولین مانع، جا نمی زدی!

اگر عاشق بودی اصرار می کردی و راهی می جستی 

 برای وصل، نه بهانه ای برای جدایی!اگر عاشق بودی،

اگر واقعاً، آن طور که می گفتی دوستم داشتی، اینقدر

زود به دنبال بت دیگری نمی گشتی که در بتخانه ی

دلت بگذاری و بپرستی اش! تو به عشق ایمان نداشتی

 که اینقدر زود کافر شدی!اگر عاشق بودی، می

دانستی که خدای عشق، یکی است..این عشق نبود،

 هوس بود. عشق ماندنیست، و هوس گذرا! و تو

 گذشتی... دلم به درد آمده، دشنه ی بی وفایی، قلبم

را مجروح کرده؛ بیچاره دلم، گوشه ی   ویرانه های

 وجودم، افتاده و جان می دهد! بیچاره دلم! مُرد و دست

 آخر هم یک عاشق حقیقی به عمرش ندید!حق داشت

 بینوا، که درهای خانه اش را بسته بود به روی مدعیان

 عشق! می گفت اگر عاشق حقیقی باشند، بالاخره

 راهی به درون خانه می جویند، و اگر نباشند، حتی اگر

درها را باز هم بگذاری، می آیند و می روند و حتی ردِ

پایشان، بر پیکر ثانیه هایت باقی نمی ماند!آه! دلم

گرفته! احساس می کنم فریب خورده ام... کلاه عاشقی

 را بر سر دلم گذاشتی و رفتی...  دلم گرفته! دلم به

اندازه ی تمام روزهای پائیزی گرفته است...آسمان

چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری بارانی است...و

 قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ

 زده است...اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد

 می سوزد... داغی است بر دلم که  می گدازد جگرم

را...چهارفصلی است انگار سرزمین دقایق من! 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:15  توسط محمد جواد 

سلام نمیکنم چون هر سلام آغازی دوباره است و ما (تو بخوان من و تو) سالهاست که به پایان  خود رسیده ایم.

این روزها جای خالیت را بیشتر احساس میکنم. در خیابان.....تاکسی.....سر کلاس.......در حافظه موبایلم...... درست قبل از سفر و دقیقا بعد از رسیدن به مقصد............و در میان گریه............ اما هنوز در ترانه هایم هستی......مغرور و دست نیافتنی.....سبز و مهربان.....سبز پر رنگ

باور کن خیلی سعی کردم اما به بودن بی تو  عادت نکردم....دستهای من هنوز هم بوی دستهای تو را میدهد......شبم با چراغ هیچ خورشیدی روشن نمیشود...ساعت دیواری در لحظه رفتن تو متوقف شده....گلدان اطلسی مادرم مدام بهانه ات را  میگیرد.....و نسترن ها هم امسال بهار گل ندادند.....جوجه مرغ عشق هایم از تخم بیرون نمیایند... درست مثل من که صبح ها دوست ندارم از تخت بیرون بیایم و به یک روز دیگر بدون دست و صدای تو سلام کنم......هیچ کبوتری هم زیر شیروانی لانه نساخته......اما نمینویسم که برگرد چون.....تنها مینویسم که دوستت می دارم .  زنده ام

گفتی که مرا دوست نداری - گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده

گفتی که نه باید بروم - حوصله ای نیست

رفتی تو و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو - - به سلامت خدا پشت و پناهت

بگذار بسوزد دل من - مسئله ای نیست

تو که نیستی غم غربت با منه ... همیشه یه دنیا حسرت با منه

تو که نیستی روزا با شب یکی ان ... هر دوشون تاریکن وتاریکی ان

با تو ماهو همه جا میبینم ... حتی خورشیدو شبا می بینم

بی تو این دنیا که تو چنگ منه ... دیگه چنگی به دلم نمیزنه

میدونستی پیش تو گیر دلم ... میدونستی بری میمیره دلم

ای دل صاب مرده باز تورو خواب برده

پاشو از خواب و ببین دنیاتو آب برده

دارم از این همه گریه آب میشم ... رو سر دنیا دارم خراب میشم

خیلی مایوسه دلم یه کاری کن ... داره می پوسه دلم یه کاری کن

غم وغصه شده حق دل من  ... به همینا مستحقه دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه ... به خدا بهتره زیر گِل باشه

میدونستی پیش تو گیر دلم ... میدونستی بری میمیره دلم

دارم از درد غریبی آب میشم ... رو سر خودم دارم خراب میشم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:14  توسط محمد جواد  | 


تو را با اشک خون از دیده بیرون راندم آخر

که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزو ها را
به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را

مگو با من مگو دیگر مگو از هستی و مستی
من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم
که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد
مرا از سینه بیرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جامم را


مرا بشکن مرا بشکن
کنون کز من به جز مشت پری بر آشیان مانده
و آهی زیر سقف آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان این بال و پرها را
رها کن این دل غمگین و تنها را

تو را راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمیدانم
که در چشمان زیبایت من نقش غم و دردت نمی خوانم

تو را راندم ولی آن لحضه گوئی آسمان میمرد
جهان تاریک می شد کهکشان میمرد


درون سینه ام دل ناله میزد
بازکن از پای زنجیرم به دامانت بیاویزم

به او با اشک خون گویمدر این دنیا بمان بی من برای دیگری سرکن نوای عشق و مستی رابخوان در گوش جان دیگری آواز هستی را

تو ای تنها امید من بی من از آن لحضه های عشق بی فرجام بگذرمرا یکدم بیاد آور

بیاد آور که میگفتم بیا امید جان من بیا تن را زقید آرزوهایش رها سازبیا تا با نگاهی عاشقانه عشق را جاودان سازیم بیاد آور که اکنون بی تو خاموشم زخاطره ها فراموشم

بیا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:14  توسط محمد جواد  | 

چرا وقتی که آدم تنها می شه

غم و غصه ش قدِ یک دنیا می شه

میره یک گوشه ی پنهون می شینه

اونجا رو مثل ِ یه زندون می بینه

 
غم ِ تنهای اسیرت می کنه

تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه

 
وقتی که تنها می شم اشک تو چشم پر می زنه

غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه

یاده اون شب ها می افتم زیر ِ مهتاب ِ بهار

توی جنگل لبِ چشمه می نشستیم من و یار

 
غم ِ تنهای اسیرت می کنه

تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه

 
میگن این دنیا دیگه مثل ِ قدیما نمیشه

دل ِ آدما زشت و دیگه زیبا نمیشه

اون بالا باد داره زاغ ِ ابر رو چوب می زنه

اشک این ابــرا زیاد ِ ولی دریا نمیشه

 
غم ِ تنهای اسیرت می کنه

تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه


 همیشه دل تان آبی ، روح تان سبز ، و عشق تان سرخ ِ آتشین باشد

ـــــــــ

فراموشم نکنید ، چون از فراموش شدن بیمناکم

ـــــــــــ

اونیکه اونقدر تنهاست که تنهای از روش خجالت می کشه

___

فعلا یاحق

                                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:32  توسط محمد جواد  | 



من به غير از تو نخواهم    چه بداني چه نداني

از درت روي نتابم            چه بخواني چه براني

دل من ميل تو دارد          چه بجوئي چه نجوئي

من كه بيمار تو هستم      چه بپرسي چه نپرسي

جان به راه تو سپارم      چه بداني چه نداني


دل من سوي تو آيد      بزني يا بپذيري

بوسه‌ات جان بفزايد     بدهي يا بستاني

جاني از بهر تو دارم     چه بخواهي چه نخواهي

شعرم آهنگ تو دارد     چه بخواني چه نخواني

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:37  توسط محمد جواد  |