چه کسی خواهد دیدمردنم را بی تو
کاش می فهميدم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی خندان تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد؟
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:33 توسط محمد جواد
|
نام تو بر زبان من آمد؛ زبانه شد
سيل گدازههاي خروشان روانه شد
گفتم به خاك، نام تو را؛ جنگلي سرود
گفتم به شعر، نام تو را؛ عاشقانه شد
گفتم به باد، نام تو را؛ گردباد گشت
گفتم به رود؛ نام تو را؛ بيكرانه شد
گفتم به راه؛ نام تو را؛ رفت و رفت و رفت...
گفتم به لحظه؛ نام تو را ... ؛ جاودانه
شد
اين حرفها ـ كه هم همهاي در غبار بود ـ
بارانِ نرمِ نامِ تو آمد، ترانه شد
خدا كند كه بهار رسيدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشستهام شب و روز
به اين اميد كه دستم به دامنش برسد
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
كه آن انارترين روز چيدنش برسد
چه سالها كه در اين دشت خوشه چين ماندم
كه دست خالي شوقم به خرمنش برسد
بر اين مشام و بر اين جان چه ميشود يا
رب
نسيمي از چمنش بويي از تنش برسد
خداي من دل چشم انتظار من تا چند
به دور دست فلك بانگ شيونش برسد
چقدر بر لب اين جاده منتظر ماندن
خدا كند كه از آن دور توسنش برسد
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:2 توسط محمد جواد
|