ساده بودم
ساده ديدم
ساده دل باختم
ساده عاشق شدم
ساده حفظش كردم
ساده كنارش موندم
ساده گفتم دوستت دارم
ساده نگاهم كرد و خنديد
ساده گفت ازت دليل مي خوام
ساده از كنارم گذشت و بي دليل رفت
غافل از اينكه عشق نيازي به دليل نداره
و بي خبر از اينكه چيزي كه ابدي و ماندگاره سادگيه

دیگه چشماتو فراموش می کنم
دیگه دستاتو می سپارم به خـــــــــــــــدا
آخه از دل من داری می شی
جـــــــــــــــــــــــدا
من که ساده بودم مثل تو نبودم ,من تورا هدیه از خدا میدیدم ,ولی مثل تو را آی بی وفا ندیدم.
نمیدونم که کدوم حرف تورا از من برید یا کدوم
شعرم تو را مثل گلی پژمرد
میدونم یک روز میای تا بگی رهای اما اون روز دیگه
خیلی دیره کاش می شود زودتر بیای
اگه روزی تو نباشی , یا بری از من جدا بشی ,میدونم که نمی تونی عاشقی دوباره بشی ,اگه روزی تو نباشی, بین ما حرفی نباشه, نمیدونم چه کسی میتونه برام مثل تو باشه
این پرنـــــــــــده دل من نمی تونه پر بگیره تورا می خواد در کنارش تا دوباره بال و پر از سر بگیره
آخه حیف پر نگیره پشت ابرهارو نبینه حیف اینجا تک و تنها توی قفس بیکس بمونه
بگذار تا که چون شمع کنار تو بمیرم
سر تا به پا بسوزم کنار تو بمیرم
این آخرین آرزوست این آخرین گفتگوست
بگذار تا که باشد تنها دلیل بودن کنار تو بمیرم


مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود را با آن سيراب نمايم
در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو
نگاهت برايم همچون رودخانه ايي است كه هرگز درآن ركودي نيست
مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه با خود همراه سازي
بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم
بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست يابم
زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان
تا با شنيدن آن سرشار از شادي شوم
دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزت انتها يابد
بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم
تو در پاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي
و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانت شكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد
و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند
ای رویای دیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم
بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم
بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان به رقص عاشقي در بيايند
تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد
بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم
بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم
بگذارتا صدف درياي دل من باشي
كه مرواريد درونش برايم درخشش عشق زيباي تو را داشته باشد
مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم
ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید
که من او را چگونه دوست داشتم
ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم
اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم
عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيد
پس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش

در آسمان آبی
دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست
تو بهترین گل،
میان شهر گلهایی
تو رنگ آفتابی،
شب که می رسد، مثل ستاره،
گوئیا مهتابی...
درزيباترين واژه بر لبان آدمي واژه مادر است. زيباترين خطاب مادر جان است. مادر واژه ايست سرشار از اميد و عشق. واژه اي شيرين و مهربان که از ژرفاي جان بر مي آيد. روزت مبارک مادر
زن هستي ساز ، و نظم ده و مهر گستر است ســـــــــــرچشمهء محبت و الطاف داور است بهر صفا و لطف خـــــــــــدا عشق مظهر است بعد از خـــــــدا به سجده بوَد زآنکه مادر است
به ياد مي آورم لحظه هاي فراز را كه صداي او
اعتبارم مي بخشيد و لحظه هاي نشيب را كه اعتمادم
به ياد مي آورم افراي افراشته اي را به ياد مي
آورم مادرم