تبليغاتX
درد دل
پنداشتي آتش عشقي كه در دلم افروختي، به نيستي خاموش مي شود؟
پنداشتي خرمن هستي ام را به باد فنا داده ام، كه به جرقه اي خاكستر كني؟
يا كه پنداشتي من عروسك بچگي هاي توام كه فقط تو عاشقش باشي؟
تو دستان آزمند مرا نديدي كه ملتمسانه بسوي تو دراز شده بود
تو ندانستي كه دستان سرد من جوياي گرمي تپش هاي قلب تو بود
تو ندانستي كه اشك من در پي سوداي سيه چشمان زيباي تو بود
يا تو ندانستي كه عشق من، نه هوس كه تجلي روياي وفاي بي رياي تو بود
تو بنيادم را به غم، گفتارم را به درد و نفسهايم را به آْه آميختي
تو را به سرنوشت، نامت را به باد و خاطره ات را به ياد مي سپارم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:36  توسط محمد جواد  | 

 
 
از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:19  توسط محمد جواد  |