مهربان من تقدس نگاه هایت را می ستایم ،
به بلندای بلندترین عرش کبریایی ذهن کوچکم
،
به وسعت بزرگترین حرم عشق وامیدی که تو
مرا داده ای ،
مهربان من ،
دستهای مهربانت مرا زندگی می دهد ، وعشق
را ،
یاس های سپید روی زلف های افشانده ات ،
امیدهایم را به تسخیر زیبا ئیش در آورده ،
فکرهای کوچکم را در باغچه ی نگاهت خواهم
کاشت ،
تا رشد کند ،
و فردا از دیوار کوتاه تخیلاتم بالا برود
،
تکیه کند به امیدواریم به تو،
وقصه ی دروغین غرور را از ذهن نیلوفرها
بزداید،
مهربان من ،
دست های ناتوان عشقم را بگیر ،
پای رفتن تا عمق سکوت زیبایت را تو به من
هدیه کن ،
وفردای زیبای ذهن شاپرک را تو در نگاه گل
به تصویر بکش
دوستت دارم های پنهانیم را در لبان چشمه
می کارم ،
تا شاید چشمه بجوشد ،بغرد
و به تو برساند پیام مرا این چنین
مهربان من ،دوستت دارم
ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم
و
چتر شکسته بغضم را بگشايم
ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم
و
چتر شکسته بغضم را بگشايم
می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم
ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار در انتهای جاده غربت بنشينم
و
نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند
ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند
دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود
من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم
و
آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح
هَجی ميکنم واژه انتظار را....!
می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم
ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار در انتهای جاده غربت بنشينم
و
نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند
ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند
دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود
من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم
و
آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح
هَجی ميکنم واژه انتظار را....!