تبليغاتX
درد دل


مهربان من تقدس نگاه هایت را می ستایم ،

به بلندای بلندترین عرش کبریایی ذهن کوچکم ،

به وسعت بزرگترین حرم عشق وامیدی که تو مرا داده ای ،

مهربان من ،

دستهای مهربانت مرا زندگی می دهد ، وعشق را ،

یاس های سپید روی زلف های افشانده ات ،

امیدهایم را به تسخیر زیبا ئیش در آورده ،

فکرهای کوچکم را در باغچه ی نگاهت خواهم کاشت ،

تا رشد کند ،

و فردا از دیوار کوتاه تخیلاتم بالا برود ،

تکیه کند به امیدواریم به تو،

وقصه ی دروغین غرور را از ذهن نیلوفرها بزداید،

مهربان من ،

دست های ناتوان عشقم را بگیر ،

پای رفتن تا عمق سکوت زیبایت را تو به من هدیه کن ،

وفردای زیبای ذهن شاپرک را تو در نگاه گل به تصویر بکش

دوستت دارم های پنهانیم را در لبان چشمه می کارم ،

تا شاید چشمه بجوشد ،بغرد

و به تو برساند پیام مرا این چنین

مهربان من ،دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:49  توسط محمد جواد  | 

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم

 

و

 

چتر شکسته بغضم را بگشايم

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم

 

و

 

چتر شکسته بغضم را بگشايم

 

می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم

 

ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار در انتهای جاده غربت بنشينم

 

و

 

نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند

 

ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند

 

دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود

 

من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم

 

و

 

آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح

 

هَجی ميکنم واژه انتظار را....!

تا تو برگردی
 

می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم

 

ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار در انتهای جاده غربت بنشينم

 

و

 

نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند

 

ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند

 

دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود

 

من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم

 

و

 

آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح

 

هَجی ميکنم واژه انتظار را....!

تا تو برگردی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:22  توسط محمد جواد  |