آتشی
افکنده عاشقی بر حاصلم
گریه
کن در مجلس ختم دلم
گریه
کن ای عشق روحم تیر خورد
شانه
احساس من شمشیر خورد
شوخ
چشمی بی شکیبم کرده است
با
خودم حتی غریبم کرده است
شوخ
چشم است و دلم در چنگ اوست
هر
چه هست از جشم پر تیرنگ اوست
او
که میگویند پشت خوابهاست
دختر
فرمانروای آبهاست
او
که میگویند خویشاوند نزدیک گل است
شرح
احساسات سبز بلبل است
او
شبی آمد مرا دیوانه کرد
او
مرا یک باغ بی پروانه کرد
امد
و بر بام روحم پر کشید
از
سر پرچین قلبم سر کشید
آمدو
من پیش پایش گم شدم
از
جنون ورد لب مردم شدم
کن در مجلس ختم دلم
گریه
کن ای عشق روحم تیر خورد
شانه
احساس من شمشیر خورد
شوخ
چشمی بی شکیبم کرده است
با
خودم حتی غریبم کرده است
شوخ
چشم است و دلم در چنگ اوست
هر
چه هست از جشم پر تیرنگ اوست
او
که میگویند پشت خوابهاست
دختر
فرمانروای آبهاست
او
که میگویند خویشاوند نزدیک گل است
شرح
احساسات سبز بلبل است
او
شبی آمد مرا دیوانه کرد
او
مرا یک باغ بی پروانه کرد
امد
و بر بام روحم پر کشید
از
سر پرچین قلبم سر کشید
آمدو
من پیش پایش گم شدم
از
جنون ورد لب مردم شدم
چه
دوري ،
وقتي كنار تو نشسته ام و به
آرزوهاي خفته ام فكر مي كنم
چه نزديكي ،
اتاقم
پر از باران مي شود ، وقتي رويا ها يم را فراموش مي كني و چشمهايم را پشت
آفتاب جا
دلم
پر از خون مي شود وقتي سلامم را نمي شنوي و در كشتزار زندگي بذرهاي شعله
دانه
هاي برفكي جامه هايمان را سپيد خواهند كرد . كاش كسي انبوه برف را از بام قلبمان
رگهاي
من شبيه زمستان شده ا ند .پلكهاي مرطوب مرا
باور كن.
اين باران نيست كه مي بارد
، صداي خسته من است كه از چشمهايم
بيرون مي ريزد .
بيا قلبهايمان را در اقيانوس بشوييم تا هيچ گاه
طعم نمك را فرامش
نكنيم
اگر سلامم را پاسخ بگويي ، از آ واز قناريها برايت انگشتر
و گرد نبند