تبليغاتX
درد دل

در ميان ديدگانم خواب را گم کرده ام


خسته ام از خستگي مهتاب را گم کرده ام


چند سالي مي شود مهمان ايينه شدم


در ميانش چهره شاداب را گم کرده ام


در درون من هياهوي عجيبي پا گرفت


از هياهو خنده کمياب را گم کرده ام


کوزه صبرم شکست از دست شبهاي عطش


چند گاهي است رنگ اب را گم کرده ام


نگاهت مي کنم اما نمي فهمي نگاهم را


به اتش مي کشي قلب پراز درد و گناهم را


اگر عشقم به فردا وا گذاري هيچ مي داني


همين امشب به پايان مي برم اغاز راهم را


نمي دانم که بعد از مردنم ديگر چه خواهد شد


و فرصت پيش مي ايد ببخشي اشتباهم را

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:10  توسط محمد جواد  |