
شیشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
در میان من و تو فاصله ها ست.
گاه می اندیشم،
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
تو توانائی بخشش داری.
دستهای تو توانائی آن را دارد؛
که مرا، زندگانی بخشد.
وتو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
من در آئینه رخ خود دیدم، و به تو حق دادم.
آه می بینم،می بینم
تو به اندازه تنهائی من خوشبختی
من به اندازه زیبائی تو غمگینم
آرزومی کردم،
که تو خواننده شعرم باشی.
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه،دریغا،هرگز،
باورم نیست که خواننده شعرم باشی.
کاشکی شعر مرا می خواندی!
افسوس!!!
آیا چه کسی تو را،
از مهربان شدن با من، مایوس می کند؟
ای مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه های دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
از اين بيقراری كه راه را دشوار كرده
من امروز با تو
تو فردا با من باش
برای يك لحظه ، يك لحظه به ياد من باش
كاش مرا می فهميدی آن هنگامی كه دستانت برای هميشه مرا رها كردند
كاش مرا می فهميدی آن هنگامی كه عاشقانه برايت غزل غزل گريه
می كردم
وقتی در تنهايی خودم قدم می زنم،
خاطرات با تو بودن
آرامشم را بر هم می زند.
چه پريشانی لذت بخشی است ، دلتنگ تو بودن...
دلم برای شنيدن صدايت تنگ شده.
برای ديدنت...
ديشب در خواب منتظر آمدنت بودم ،
اما به خوابم هم نيامدی و درد انتظار را در خواب هم حس
كردم...
كاش در محضر دل بودی و ميديدی تو
بر سر عشق، چه جنگی ست! بيا عاشق شو

« مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز»
صورت آينه زنگی ست، بيا عاشق شو
می شود اندوه شب را
از نگاه صبح فهميد
يا به وقت ريزش اشک
شادی بگذشته را ديد
می توان در گريه ابر
با خيال غنچه خوش بود
زايش آينده را در
خزانی ديد و آسود
... در زندگی آنچه زود از دست می رود خود زندگيست . از اين روزها فقط خاطراتی باقی می ماند، خاطراتی که در سرنوشتمان فقط گاهگاهی تصوير تاريک و روشن اين دوران را نمايان ميکند و هر زمان که می گذرد برگی از صفحه خاطرات کنده و به پيمانه عمر اندکی افزوده می شود .
| کور میشود
با زبان همچو نیش عقربم . . سیر میشوم ز بودنت |