تبليغاتX
درد دل
 
 
 
دانه های زنجير زندگی را می شمارم کم است ! دانه ای هست که پيدايش نمی کنم و نمی دانم چطور بدون آن دو تکه زنجير رابه هم وصل کنم ...
 
 
دانه هايي پيدا می کنم ! شايد شبيه همان دانه ای که کم است ... پايی برای پيدا کردن نمانده پيدا کردن آن دانه ناب ...
 
 
وسوسه می شوم! وسوسه می شوم از خستگی فرار کنم  و به جای آن دانه ناب يکی از همان دانه های مشابه را در زنجير زندگی ام جای دهم...
زنجير زندگی ديگر دو تکه نيست پايي برای جستجوی دوباره لازم نيست
دانه مشابه به راحتی جای خود را پذيرفت ...
 
 
زنجير زندگی را به آن طرف ديوار آينده پرتاب می کنم
و از آن بالا می روم ... پاره می شود ! زنجير پاره می شود !
از جايي که وسوسه زندگی می کرد از جايي که پاهای خسته زندگی مي کرد از جايي که نااميدی زندگی می کرد .از جايي که دانه مشابه زندگی  می کرد... پرت می شوم از آينده به جايي که حتی گذشته نيست!
محکم به زمين می خورم منی که نيمی از زنجير زندگی را بالا رفته بودم
درست جايي زمين می خورم که دانه ناب کنار من است ...
 
دانه ناب کنار چشمان من است کنار چشمانی که برای هميشه بسته می شوند ! ...
ای دانه ناب!
بدون تو زنجير زندگيم از هم گسسته است
شده ام ويران كويش، سرمست از بويش، حيران از مويش، ديوانه خوي اش
چه زيبا او عشق بازي مي كند با من.
ميكشاند مرا با عشوه نوازي هاي جمالش
و من خراب باده ساقي چه كودكانه به دنبالش حيران و مستاصل،
ميدوم و گريه كنان مي خوانمش.
او حيراني ام را بر سر كويش مي خواهد و من نمي دانم.
او تشنگي ام را بر لب جام پر از مي نابش مي خواهد و من نمي دانم.
او پريشانيم را در لحظه ديدار ميخواهد و من نمي دانم
او ديوانگي در سجدگاهش را مي خواهد و من نمي دانم
او بي خودي ام بي نوشيدن باده اش را مي خواهد و من نمي دانم.
قطره قطره خواهشم در پشت درب خانه اش را مي خواهد و من نمي دانم.
او تلاطم درونم را بي درنگ سكوني مي خواهد و من نمي دانم.
او موج درياي پريشانيم بر ساحل آرامشش را مي خواهد و من نمي دانم.
او مرا مي خواند، چون او عاشق است و من هنوز رسم عاشقي را نمي دانم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 8:21  توسط محمد جواد  | 

وقتي تو رو يادم مياد ميميرم و زنده مي شم
 
خوب مي دوني كه بعد تو عاشق هيچكس نمي شم
 
بعضي شبها يادم مياد يه روز بودي كنار من
 
حالا تو رفتي و شكست اين دل بي قرار من
 
حالا تو رفتي منم چشم انتظارت مي مونم
 
تا عمر دارم براي تو شعرهاي غمگين مي خونم
 
بعضي شبها ستاره ها بهم مي گن مياد يه روز
 
دل سياه و بي كسم ‌‌‌‌‌، تا اون بياد به پاش بسوز
 
بعضي روزا دلم مي گه هنوز منو دوستم داري
 
چشمهاي خيسم تا ابد بايد از دوريش بباري
 
ای کاش ... 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 8:54  توسط محمد جواد  | 

افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسيدي
افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستي که بدانم
اي کاش براي يک نفس
تنها براي يک نفس
به حرف دلم گوش مي کردي
شايد
شايد حرف دلم تو را خوشايند مي آمد
....
¤¤¤¤
اي کاش

مي دانستي

که من
اين بي کس
اين تنها
چگونه به تو دل بسته بودم
چگونه به اميد ديدنت نشسته بودم
و چگونه مهرت را در دل جاي داده بودم
ای کاش
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 8:24  توسط محمد جواد  | 

گفتي كه من از طايفه سنگدلانم به خدا نه
يا عاشق اين هستم و يا عاشق آنم به خدا نه
هر جا كه تو رفتي و به هر كس كه رسيدي
گفتي كه من از قوم جدايي طلبانم به خدا نه
چون اهل سكوتم نه اهل هياهو
تو تشنه تعريفي و من بسته دهانم
پنهان شده در زير سكوتم هيجانم

تقصير ز من نيست ديوانه تو اهل سخن نيست
هر بار دلم خواست تا يك دله باشم
هر بار دلم خواست حرفي زده باشم
ديدم كه همان لحظه گفتن نگرانم
تو تشنه تعريفي و من بسته دهانم

لحظه سوختنم سينه افروختنم عاشقي آموختنم
همه تقديم تو باد
هي نگو حرف بزن يه جهان شعر و سخن
قصه هاي دل من همه تقديم تو باد
شور و حال سازم
گرمي آوازم شعر عاشق سازم
همه تقديم تو باد

چرا دیگر نمی آیی به ذهن خسته ام ای شعر
چرا دیگر نمیگیری سراغی ازدلم ای شعر
چراغم..شعله ام..شمع ام  ولی دیریست خاموشم
ببین در خرمن جانم  دگر بار آتشی ای شعر
کتاب حرفهایم ز مشق عشق خالی ماند
قلم در دست من اینک صدایت میزند ای شعر
سکوت سرد تنهایی شکسته قامت طبعم
و من هرشب ز عمق دل تو را می خوانمت ای شعر
سخن بسیار..ذوق اندک..و من سرشار از اویم
چه سازم چاره ای امشب   تو خود بامن بگو ای شعر
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 9:27  توسط محمد جواد  |