تبليغاتX
درد دل

عید نوروز و بهار طبیعت رو به تمام انسانها و دوستای خودم تبریک می گم

يه روز بهم گفت: مي خوام باهات دوست بشم.

آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه . منم خيلي تنهام....

يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام تا ابد باهات بمونم.

آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....

يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام برم يه جاي دور.جايي که هيچ

مزاحمي نباشه. وقتي همه چيز حل شد تو هم بيا اونجا. آخه

ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....

يه روز تو نامه برام نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم. آخه

ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم.فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....

يه روز ديگه تو نامه برام نوشت: من قراره با اين دوستم تا ابد........

لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم .فکر خوبيه .منم خيلي تنهام....

حالا ديگه اون تنها نيست و از اين بابت خوشحالم و چيزي که

بيشتر از اون خوشحالم ميکنه اينه که هنوز نميدونه

که من خيلي خيلي تنهام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:48  توسط محمد جواد  | 

مي نشينم
در كور سوي كوچه ي تنهايي
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون مي گذرد غمي نيست
گذشت
اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه كنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذ
ر
عمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 8:51  توسط محمد جواد  | 

فرشته من، تمام هستی من و وجودم، جان جاناننم. امروز تنها چند کلمه آن هم به مداد، برایم نوشته بودی که تا قبل
از فردا وضعیت جا و مکان تو مشخص نمیشود. چه اتلاف وقت بیهوده ای! چرا باید این غم و اندوه عمیق وجود داشته باشد؟ آیا عشق ما نمیتواند
بدون اینکه قربانی بگیرد ادامه پیدا کند؟ بدون اینکه همه چیزمان را بگیرد؟آیا میتوانی این وضع را عوض کنی - اینکه من تماما به تو تعلق ندارم
و تو هم نمیتوانی تمام و کمال از آن من باشی؟
چه شگفت انگیز است! به زیبایی طبیعت که همان عشق راستین است بنگر تا به آرامش برسی، عشق هست و نیست تو را طلب میکندو به راستی حق با اوست.
حکایت عشق من و تو نیز از این قرار است. اگر به وصال کامل برسیم دیگر از عذاب فراق آزرده نخواهیم شد. بگذار برای لحظه ای از دنیا و مافیا رها شده
و به خودمان بپردلزیم. بی گمان یکدیگر را خواهیم دید. از این گذشته نمیتوانم آنچه را که در این چند روز در مورد زندگی ام پی برده ام در نامه بنویسم. اگر در کنارم بودی هیچگاه چنین افکاری به سراغم نمی امد.حرف های بسیاری در دل دارم که باید به توبگویم.
آه! لحظه هایی هست که حس می کنم سخن گفتن کافی نیست.
شاد باش - ای تنها گنج واقعی من بمان - ای همه هستس من!
بدون شک خدایان آرامشی به ماارزانی خواهند داشت که بهترین هدیه است.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 8:44  توسط محمد جواد  | 

به مجنون گفت روزي عيب جويي
كه پيد ا كن به از ليلي نكويي
كه ليلي گرچه در چشم تو حوريست
به هر جزوي زحسن او قصوريست
زحرف عيبجو مجنون برآشفت
در آن آشفتگي خندان شد و گفت
اگر در ديده مجنون نشيني
به غير از خوبي ليلي نبيني
تو كي داني كه ليلي چون نكوييست
كزو چشمت همين بر زلف وروييست
تو قد بيني ومجنون جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوك انداز
تو مو بيني و مجنون پيچش مو
تو ابرو، او اشارت هاي ابرو
دل مجنون ز شكر خنده خون است
تو لب ميبيني و دندان كه چونست
كسي كاو را تو ليلي كرده اي نام
نه آن ليليست كز من برده آرام
اگر مي بود ليلي بد نمي بود
ترا رد كردن او ،حد نمي بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 8:35  توسط محمد جواد  | 

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات  
و از این غربت تلخ
که به اجبار به پایم بستند
می گریزم از شب
می گریزم از عشق
و تو ای پاک ترین خاطره ها 
همه جا در پی تو می گردم...  
تنهايی آشناست. تنهايی لهجه ندارد. هميشه با توست. آنگاه که احاطه‌ات 
 می‌کند چون برگی می‌شوی که درون آب غرق می‌شود. مانند کفشی
 می‌شوی در ابتدای باتلاقی پنهان و گنگ.
تنهايی تنها يک واژه نيست. آونگ زمان است. تنهايی مفهومی کاملاً
هرجايی‌ست. تنهايی هرجايی‌ست. بازوهای ستبر مرگ است. ترس است.
ترس، کوير تنهايی‌ست.
کوه و دريا و جنگل، نشانی تو را می‌داد عزيزترين.
نشانيت را ديروز گرفتم از جنگلی که به سراغ چشمانت آمده بود همان که
 سبزی تيره‌اش از ژرفا، غرق می‌کند مرا که شناگری نمی‌دانم. دستی از
ابرها... وهم آلود... عظيم... نيامده‌ست به نجات... تو را اشاره می‌کند...
چشمانت را و لبخندت را... من غرق می‌شوم...
 در انگبين لبانت... و شعله‌ور
 خواهم شد از اين شرار... که گويی تنها بهر سوختن من آمده است.
ای کاش، پروانه به دنيا می‌آمدم.
 تا در خلسه‌ای فرو روم... خوشايند... فقط برای هميشه.
شايد بايد ببخشم تمام آينده را به ديگران. اين وصيت من نيست.
 ادامه زندگی من است. قلبم را به کسی می‌دهم تا آرمانی‌ترين
 تنديس را از آن بسازد. انگشتانم را هم
 می‌دهم به فروغ... سبز می‌شوند؟
 نمی‌دانم. خواب‌هايم را به شوق کودکانی می‌فروشم
 تا با آن سکه‌ای ضرب کنم که تصوير هيچ قدرتی رويش نباشد...
 و با آن چشمه‌ای می‌خرم تا چشم‌هايم را در آن پاک نمايم
و ببخشمش به راهزنی که دل می‌ربود. و صدايم گرچه نيمدار است به
پيرمردی که دايره می‌نوازد برای سکه‌ای ناچيز.
می‌دانم اگر خاک هم بشوم، باد مرا با خود خواهد برد به اقيانوس.
 حتی از من سوتکی هم نمی‌سازند تا کودکان...
 شايد صورتکی بسازند از اندام تکيده من که زيبنده‌تر باش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 8:23  توسط محمد جواد  |