شب سردي است, و من افسرده. راه دوري است, و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. ميکنم تنها از جاده عبور: دور مانند ز من ادمها. سايهاي از سر ديوار کذشت, غمي افزود مرا بر غمها. فکر تاريکي و اين ويراني بي خبر امد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهاني. نيست رنگي که بگويد با من اندکي صبر,سحر نزديک است: هر دم اين بانگ بر ارم از دل: وااااااي, اين شب چقدر تاريک است! خندها کو که به دل انگيزم¿ قطرها کو که به دريا ريزم¿ صخرها کو که بدان اويزم¿ مثل اين است که شب نمناک است. ديگران را هم غم هست به دل, غم من, ليک ,غمي غمناک است..............................................................من آن ناخوانده آوازم...صداي زخمي سازم...به دنباله صدايم باش...براي تو اگر رازم...من آوازه بيابانم...صداي بغض بارانم...غمي دارم که ميخوانم...من آن درياي دل بازم...که با ساحل نميسازم...من آن آئينه پردازم...ميان دست و آوازم...مرا از بودنم بشناس...که قسمت کرده ام با تو...مرا که خود نميدانم...در آئينه منم يا تو...به من از من شکايت کن...مرا از من حکايت کن...از اين درياي دلتنگي...به يک جرعه قناعت کن...صداي زخمي سازم...نه پايانم نه آغازم...براي گم شدن در عشق...تو را کم دارم...آوازم...هواي ابر پائيزم...به آسمان نميبارم...ولي با تو فقط با تو...هزاران گفتني دارم...مرا از قصه ام بشناس...که با تو قصه ها دارم..صداي بغض بارانم...مرا بشنو که ميبارم...من آوازه بيابانم...اگر از عشق ميخوانم...به دنباله صداايم باش...که بيهوده نميخوانم...ميان دست و آوازم...دل آئينه پردازم...مرا پيدا کن و بشناس...براي تو اگر رازم...به من از من شکايت کن...من و از من حکايت کن...دلم درياي آواز است...از اين دريا شکايت کن...... ...........................................................................
|
روزهاي رفته ام يادش بخير
لحظه هاي سبزیادش بخير
پشت اين درها که يکسر بسته است
دستهاي بي پناهم خسته است
وسعت غمهاي بي پايان من
ابي چشمان سرگردان من
شدت غمها مرا ديوانه کرد
از کنار دوستان اواره کرد
درکنارم بي کسي ها لانه ساخت
روزگارم را چو قلبش تيره ساخت
سر به زيرورو به راه وبي خيال
ميروم با ارزوهاي محال
ارزوهايم شبيه يک حباب
مثل نرگسهاي پرپر روي اب
بي خيال از سيلي باد سحر
مي برم من زورقم را پيشتر
استعانت دارم از درگاه حق
چشم وها ذوختم به اميد فلق
اه اينجا بوي زندان ميدهد
بوي يک غربت بيا بان ميدهد
اشنا بارنج و درد اي اشنا
شعله اي درشام سرد اي اشنا
لحظه ای دستم به دستانت بگير
اي که ميداني زدنيا خسته ام
بر نگاهم باز لبخندي بزن
در دلم از عشق پيوندي بزن
|
به اندازه تموم موهاي سرم دوستت دارم.
به اندازه تموم موهام بهت وفادارم
هر بار كه موهامو شونه مي كنم يادت مي افتم
شناختي؟
منم ديگه! حسن كچل!!!