تبليغاتX
درد دل

 

بسم الله الرحمن الرحيم

امام صادق ( ع ) مي فرمايند : هر كس براي فرج فرزندم مهدي ( عج ) دعا كند او هم براي او دعا خواهد كرد ، و خوشا به حال كسي كه امام زمانش برايش دعا كند .

« فوايد دعا براي فرج »

1. مايه ي ناراحتي شيطان لعين است

2. مايه ي استجابت دعا مي شود

3. باعث نجات يافتن از فتنه هاي آخرالزمان است

4. باعث آمرزش گناهان است

5. شفاعت آن حضرت در قيامت شامل حال او مي شود

6. نشانه ي انتظار است

7. فرج مولاي ما حضرت صاحب الزمان ( عج ) زودتر واقع مي شود

8. باعث طولاني شدن عمر است

9. هنگام مرگ به او مژده مي رسد و با او به نرمي رفتار مي شود

10. باعث زياد شدن اِشراف نور امام عليه السلام در دل او مي شود

11. محبوبترين افراد نزد خداوند خواهد بود

12. كردار بد او به كردار نيك مبدّل مي شود

13. دعاي اميرالمؤمنين عليه السلام در حق او در روز قيامت است

14. بي حساب داخل بهشت شدن

15. فرشتگان براي او طلب آمرزش مي كنند

16. در امان است از تشنگي روز قيامت

17. اين دعا در عالم برزخ و قيامت مونس مهرباني خواهد بود

18. باعث دوري غصه ها مي شود

19. اين دعا خوشايندترين اعمال نزد خداوند است

20. در روز قيامت هديه هاي ويژه اي دريافت مي كند

21. سبب كامل شدن دين است

22. ثواب كسي را دارد كه زير پرچم حضرت مهدي ( عج ) شهيد شده است

23. با ائمه اطهار عليه السلام محشور مي شود

24. نائل شدن به بالاترين درجات شهدا در روز قيامت

25. رستگاري به شفاعت حضرت فاطمه زهرا ( س ) را دارد

خواهر و برادر ! براي اينكه اين فضايل بزرگ نصيبتان شود هميشه بعد از نمازهاي واجب و يا در مجالس روضه و يا در سحرگاهان اولين دعايي كه مي كنيد خدا را به حق محمد ( ص ) و آلش و به حق قرآنش و به حق شهداي كربلا قسم دهيد كه از بقيه ي غيبت وليش حضرت مهدي ( عج ) صرف نظر نمايد .

آمين يا رب العالمين

« يا رب الحسين بحق الحسين اشف صدر الحسين بظهور الحجة »

« براي تعجيل در فرج آقا صلوات فراموشتون نشه ( اللهم صلي علي محمد وآل محمد و عجل فرجهم )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 14:43  توسط محمد جواد  | 

آمدى وه كه چه مشتاق و پريشان بودم

تا برفتى زبرم صورت بيجان بودم

نه فراموشى ام از ذكر تو خاموش نشاند

كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم

بى تو در دامن گلزار نخفتم يك شب

كه نه در باديه خار مغيلان بودم

زنده مى كرد مرا دم به دم اميد وصال

ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم

به تولاى تو در آتش محنت چو خليل

گوئيا در چمن لاله و ريحان بودم

تا مگر يك نفسم بوى تو آرد دم صبح

همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم

سعدى از جور فراقت همه روز اين مى گفت:

عهد بشكستى و من بر سر پيمان بودم
***

به خاك پاى عزيزت كه عهد نشكستم

زمن بريدى و با هيچكس نپيوستم

كجا روم كه بميرم بر آستان اميد؟

اگر به دامن وصلت نمى رسد دستم

بلاى عشق تو نگذاشت پارسا در پارس

يكى منم كه ندانم نماز چون بستم

نماز مست شريعت روانمى دارد

نماز من كه پذيرد كه روز و شب مستم

چنين كه دست خيالت گرفت دامن دل

چه بودى ار برسيدى به دامنت دستم

اگر خلاف تو بود دست در دلم همه عمر

نه نيك رفت خطا كردم و ندانستم

بكن چنان كه توانى كه سعدى آن كس نيست

كه با وجود تو دعوى كند كه من هستم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 14:17  توسط محمد جواد  | 


به نام جنون عشق

قصه ی من و تو

دلم ميخواد قصه بگم اما نه از اون قصه ها

يه قصه اي که توي اون من باشم و توو شما

ميخوام ازاون روزي بگم که سردو باروني بودش

اما نگاه ما دوتا بارونو زيبا ميدونست

ميخوام ازاون روزي بگم که درکنار هم بوديم

تو پيش من

من پيش تو

ميخوام بگم

خدا کنه

که مرغ عشق باز بخونه

گلدون مهرو عاطفه نشکنه سالم بمونه

کاش ميتونستيم که بيايم دستامونو به هم بديم

بيايم و با تيشه ي مهر به خار نفرت بزنيم

ميخوام بگم ريشه زدن تو خاک عاشقي خوشه

دويدن تو کوي عشق بردن کاپ دل خوشه

بگو اصلا تو دوست داري قلبو شکارش بکني؟

يامرغ عشقي بخري هرروز نگاهش بکني؟

بگو شده قلب تو هم جيک جيک و تاپ تاپ بکنه؟

باديدن يه همسفر بهونه ي سفر کنه؟

شده بهارا بشيني شکوفه ها رو ببيني؟

اونوقت بياي و از بهار شور پريدن بگيري؟

شده يه روز به آسمون خيره بشي نگاه کني؟

بعد از يه مدتي نظر ستارتو پيدا کني؟

شده کنار گل سرخ بخواي يه قصه اي بگي؟

نگاش کني نازش کني اما بعدش هيچي نگي؟

شده يه روز يه قاصدک رو توي دستات بگيري؟

نزديک لبهات کني و براش ترانه بخوني؟

بعدش فوتش کني و بعد يه فال حافظ بگيري؟

شده به خاطر يه دوست غريب و بي صدا بشي؟

يا عکسشو هي بکشي تو ذهن مثل يه نقاشي؟

شده دلت هوايي گرماي خنده هاش بشه

يا که چشات باروني گل هاي پرپرش بشه؟

شده به خاطر دلش گلهاي ياسو بچيني؟

يا بعد فقط براي اون جشن ستاره بگيري؟

شده تو ثقل فاصله ادامه ي نگاش بشي؟

يا تو شکار لحظه ها مهمون خنده هاش بشي؟

شده يه شب تا خود صبح ساز بزني گريه کني؟

ياکه شده رو ساحلا اسمشو تو حک بکني؟؟

شده يه روز آب بخوري اسمشو هي يادت بياد؟

ياوقتي که خواب ميبيني عکسش جلو چشات بياد؟

شده بخواي لحظه هارو آبي و آبي تر کني؟

يا که بخواي پروانه رو به جشن گلها ببري؟

شده رو سنگفرش زمين حس بکني پرنده اي؟

يا وقتي که باهاش باشي حس بکني مسافري؟

اگر يه روز شد که ديدي اينا همش پيش توه

ياوقتي ديدي تودلت حسي زدش يه جوونه

اونوقته که با خاطره ميتوني همسفر بشي

خيلي قشنگ و بي صدا از حسي با خبر بشي

اونوقت ميفهمي زندگي رفتن و پر کشيدنه

آخر قصه ي شما

اونم اگر تورو بخواد

رسيدنه ،رسيدنه

زیباترین احساس عشق است..خوب ترین اتفاق دوستی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 14:10  توسط محمد جواد  | 


هر کس سرنوشتی دارد که آنرا پيدا می کند

 من سرنوشتم را در نگاه کردن به چشمان تويافتم
      با ياد تو می نويسم تو که آيه مهری و نشانه ی

     رحمت اما نميدانم چه بنويسم ولی بدان آن چيزی

        مرا تا با حال زنده نگه داشته 
                                   ياد توست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 16:56  توسط محمد جواد  | 

  اگر پس از سالها گورم را بشكافی و قلبم وجود داشته

باشد نوشته شده است كه فقط تو را دوست دارم؛ای دوست بدان كه كه

عشق در اقيانوس زمانه چون زر ورقی سبك نيست كه به هر دم بازيچه ی

دست امواج گردد بلكه چون چيزی جز اين است؛عشق هر اندازه هم كوچك

باشد وپيرامونش را آبهای بزرگ (فرا گيرد ؛ اين را فراموش نكن كه (عشق هرگز نمی ميرد


---------------------------------------------



 

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا داند

دلم تنگ است.

بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 16:50  توسط محمد جواد  | 



شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

  


 



در میان من و تو فاصله ها ست.

گاه می اندیشم،

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!  


تو توانائی بخشش داری.

دستهای تو توانائی آن را دارد؛

که مرا، زندگانی بخشد.

وتو چون مصرع شعری زیبا،

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

 


 

من در آئینه رخ خود دیدم، و به تو حق دادم.

آه می بینم،می بینم

تو به اندازه تنهائی من خوشبختی

من به اندازه زیبائی تو غمگینم
 
 
 
آرزومی کردم،

که تو خواننده شعرم باشی.

راستی شعر مرا می خوانی؟

نه،دریغا،هرگز،

باورم نیست که خواننده شعرم باشی.

کاشکی شعر مرا می خواندی!
 
 
 
افسوس!!!

آیا چه کسی تو را،

از مهربان شدن با من، مایوس می کند؟
 
ای مهربان من،

من دوست دارمت؛

چون سبزه های دشت

چون برگ سبز رنگ درختان نارون.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 15:27  توسط محمد جواد  | 

ای از عشق پاک من همیشه مست

من تو را آسان نیاوردم بدست

بارها این کودک احاس من

زیر بارانهای اشک من نشست

من تو را آسان نیاوردم بدست

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود

با غروری همقد و بالای بام آسمان

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی

زیر سنگینی بار غم شکست

من تو را آسان نیاوردم بدست

در بدست آوردنت برباریها شده بیقراریها شده شب زنده داریها شده

در بدست آوردنت پایداریها شده با ظلم و جور روزگار سازگاریها شده

دل من دریایی است که قطره قطره آن از عشق تو لبریز است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 9:0  توسط محمد جواد  | 


دوست دارم
 
 بر شانه من كبوتری است كه فقط از دستان تو آب می خورد
 




 
وقتی زندگی سخت می گيرد تازه می فهمم كه

 خيلی چيزهای را هنوز بايد ياد بگيرم

زيباترين گل ..... رز سرخ است ..... اما
 
قسمتش ..... فقط خار است.





 
گفتم دوستت دارم.
 
جوابی ندادی...

پرسيدم حالا چکار کنم؟

گفت : فكر كردی اگر دوستت داشتم نمی پرسيدم؟
 
 
شب هايم پر شده از كابوس. هق هق و ....

من اما
س

ن

گ

شده ام....
 
 

دوستت دارم

  حتی اگر قرار باشد

   شبی بی چراغ، در حسرت يافتنت


 
  
تمام پس كوچه ها را


   زير باران، قدم بزنم... 

  
 مرا فراموش مكن...
 


 

کاش چون پاييز بودم... کاش چون پاييز بودم...

کاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم

برگهای آرزوهایم يکايک زرد می شد

آفتاب ديدگانم سرد می شد

آسمان سينه ام پر درد می شد





ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ ميزد

اشکهايم همچو باران

دامنم را رنگ ميزد

و، چه زيبا بود اگر پاييز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آميز بودم ...








 

 دیشب ٬ شب عجیبی بود ! 

 نمیدانم چرا  …  راستش چیزی از دیشب یادم نیست . 

 تنها به خاطر می‌آورم که من بودم و تو بودی و ماه بود.
 

 ماه دیشب خیلی هیز بود ، همه‌اش از کنار کرکره‌ی اتاق سرک میکشید ببیند این تو چه
 
میگذرد .
 
 یادم هست تا ماه بود تو هم بودی .
 

 تو نزدیک بودی و ماه دور .
 
 
من به ماه نگاه میکردم و تو به من .
 
 صبح ... بیدار که شدم دیگر تو نبودی . 

 
صبح .. بیدار که شدم ماه هم رفته بود  .
 
 تنها چیزی که از دیشب مانده بود کرکره‌ی اتاق بود که هنوز بود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 17:49  توسط محمد جواد  | 

كجا رفتي كه هر روزي كه رفت از عمر دلگيرم

ز عمر خويشتن از روز پيشين بيشتر سيرم

كجا رفتي كه هركس را ديدم هر كجا رفتم

نكوتر قدر تو دانستم أي ماه زمين گيرم

كجا رفتي كه صد بارم به هر روزي پشيماني اشت

كجا رفتي كه هر روزي زغم صد بار مي ميرم

بر أي افتاب من سري وين تيره روزي ببين

چه بودم من چه گشتم من چه سازم چيست تدبيرم

عزيز جان من جانان من سلطان روح من

مرا هم سوي خود خوان بس بود پاداش تقصيرم

به حق نرگس مست وسر زلفت كه شد در خاك

كه ديگر پشت بشكست از گرانباري تقديرم

كسي شد همدم من يك جهان دور از من و حالم

نميداند نمي بيند اگر سوزم اگر ميرم

گجا رفتي كه گر گرد ملالي بر رخم ديدي

زخود بيگانه ميگشتي كه محزونم كه دلگيرم

كجا رفتي غزال من من بيچاره چون سازم

كه از اين روبهان بي صفا خون شد دل شيرم

جوانمرگا تو بودي ان كه ميخواستم افسوس

كه قدرت را ندانست اين دل گمراه بي پيرم

اگر زين دام راهي سوي ازادي بود ما را

گر از فردوس حور ايد كه با من باش نپذيرم

دگر بيچاره گشتم كجا روي اورم امشب

دگر ديوانه گرديدم كه ميبندد به زنجيرم

چه بخت تيرهايي دارم عمادا راستي أي كاش

يكي ميكرد در خاكم يكي ميزد به شمشيرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 8:44  توسط محمد جواد  | 

وقتی باران باريد هرقدر توانستی از قطرات باران

   جمع کنی
من را دوست داری

            
 و هر قدرکه نتوانستی جمع کنی 
                              
                                 من تورا دوست دارم
   
   

           
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 15:26  توسط محمد جواد  | 



من / عشق

پاك                  يعنی

سرزمين                      لحظه

يعنی                                 بيداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        يعنی

زندگی                                                                             ليلی و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق يعنی ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      يعنی

كلبه                                                                           وامق و

يعنی                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فردای                                يعنی

كودك                          مسجد

يعنی               الاقصی

عشق /  من

 

عشق                                           آميختن                                            افروختن

يعنی                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهای                        يكجا                    يعنی                          كردن

پر ز                   و غم                            دردهای                گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعنی                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعنی    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 15:24  توسط محمد جواد  | 

 

  اين دل من چه گويم كه امشب باز بيداد كردهUpgrade your email with 1000's of cool animations

از اين بيقراری كه راه را دشوار كرده

من امروز با تو

تو فردا با من باش

برای يك لحظه ، يك لحظه به ياد من باش


                      

 

كاش مرا می فهميدی آن هنگامی كه دستانت برای هميشه مرا رها كردند
 

كاش مرا می فهميدی آن هنگامی كه عاشقانه برايت غزل غزل گريه

 می كردم

Upgrade your email with 1000's of cool animationsUpgrade your email with 1000's of cool animationsUpgrade your email with 1000's of cool animationsUpgrade your email with 1000's of cool animationsUpgrade your email with 1000's of cool animations

 

                                         

وقتی در تنهايی خودم قدم می زنم،

خاطرات با تو بودن

آرامشم را بر هم می زند.

چه پريشانی لذت بخشی است ، دلتنگ تو بودن...

دلم برای شنيدن صدايت تنگ شده.

برای ديدنت...

ديشب در خواب منتظر آمدنت بودم ،

اما به خوابم هم نيامدی و درد انتظار را در خواب هم حس

 كردم...






                                  

كاش در محضر دل بودی و ميديدی تو

بر سر عشق، چه جنگی ست! بيا عاشق شو


 

 

« مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز»

صورت آينه زنگی ست، بيا عاشق شو


         

می شود اندوه شب را

از نگاه صبح فهميد

يا به وقت ريزش اشک

شادی بگذشته را ديد

می توان در گريه ابر

با خيال غنچه خوش بود

زايش آينده را در

خزانی ديد و آسود

... در زندگی آنچه زود از دست می رود خود زندگيست . از اين روزها فقط خاطراتی باقی می ماند، خاطراتی که در سرنوشتمان فقط گاهگاهی تصوير تاريک و روشن  اين دوران را نمايان ميکند و هر زمان که می گذرد برگی از صفحه خاطرات کنده و به پيمانه عمر اندکی افزوده می شود ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 15:14  توسط محمد جواد  | 

تو ميدانی و همه می دانند که زندگی از تحميل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق

 

اميدي در نگاه من ، از بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است .

 

تو ميداني وهمه مي دانند كه شكنجه ديدن بخاطر تو ، زنداني كشيدن بخاطر تو و رنج

 

بردن بپاي تو تنها لذت بزرگ من است.

 

از شادي تست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد. و از خوشبختي تست كه

 

هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس مي كنم.

 

نمي توانم خوب حرف بزنم، نيروي شگفتي را كه در زير اين كلمات ساده و جمله هاي

 

ضعيف و افتاده پنهان كرده ام،درياب ! درياب !

 

من ترا دوست دارم ، همه زندگيم و همه روزها وشبهاي زندگيم،‌هر لحظه زندگيم بر

 

اين دوستي شهادت مي دهند، شاهد بوده اند وشاهد هستند،‌

 

آزادي تو مذهب من است،

 

خوشبختي تو عشق من است،

 

آينده تو تنها آرزوي من است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 14:46  توسط محمد جواد  | 

مهم نیست که غم تا کجا ریشه دوانده،     

تا کجا افق تیره و تار می نماید،      

گره زندگی تا کجا تیره و تار است وبهم پیچیده،    

اشتباه تا کجاه بزرگ می نماید،        

درک کافی از عشق نو شداروی تمام اینهاست....               

اگر تنها بتوانی و بدانی چطور  عشق بورزی         

شادترین و توانا ترین موجود در جهان خواهی بود.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 9:38  توسط محمد جواد  | 

 

در خيابان غريب زندگي گم شدم اي آشناآرام تر

مي سرايم يك سبد گل واژه من جمله تقديم شما آرام تر

لحظه لحظه قطره هاي سرنوشت همچنان مي ريخت در دامان شب

آسمان خسته با يك مشت ابر مي گذشت از بام ما آرام تر

شكوه مي كردم شبي دور از شما در ميان كوچه باغ عاشقي

رود چون شال سپيدي مي گذشت آب مي شد پابه پا آرام تر

قصه مي گفت از زمان دور دور شايد از دوران پاك كودكي

ياد مي كرديم و مي خوانديم ما  با صداي بي صدا آرام تر

بوي ترش ليقه بوي مشق شب باز باران با ترانه مي نوشت

در فضاي خانه هاي روستا.مشق بر ديوارها آرام تر

سبز مي شد وعده با يك مشت خط زير طاق هستي آن روزها

دور مي شد آرزو از من شبي مي نوشتم بي وفا آرام تر

زير سقف گرم و سرد آرزو لحظه هاي ترد بودن مي گذشت

سبز مي شدخاطرات كودكي .با دلم گفتم دلا آرام تر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 17:36  توسط محمد جواد  | 

الّلهم قوّنی فيه علی إقامة امرک
و أذقنی فيه حلاوة ذکرک
و أوزعنی فيه لأداء شکرک، بکرمک
و احفظنی فيه بحفظک و سترک
يا أبصر الناظرين

 
خدايا! دين تو مايه زندگی است و پيروی از تو آيين بندگی. آن که سر بر آستان پرستش تو نهد، و خويشتن را وقفِ برپا کردن دستور تو کند، رسم بندگی به جا آورده و آيين عبوديت را ادا کرده. آن که از سحرگاهان تا گاهِ خفتن، گامی که می زند برای تو باشد و کلامی که می گويد در ثنای تو، شايسته آن است که بنده تو خوانده شود و سزاوار آن که در شمار مخلصان نشانده شود. و کس به اين سرمنزل نخواهد رسيد الاّ به نيرويی که از حق ستاند و هدايتی که او را به راه بندگی کشاند. نيرو بخشا! مرا قوّتی ده که دستور تو را برپا دارم، و فرمان تو را به جا آرم.
خدايا! آوردن نام تو افق زندگی مرا رنگين می سازد و ياد تو کامم را شيرين می کند، نام تو را که زمزمه می کنم، روزنه هايی از بهشت بر روی من گشوده می شود و يادت را که در انديشه ام می رانم، رايحه ای خوش به مشامم می دود، وه که چه رؤيای شيرينی در روانم جان می گيرد! و چه دريايی آرام در برابر ديدگانم شکل می پذيرد! چه می شود اگر امروز بر من منّت نهی و کامم را به ياد خود حلاوت دهی!؟
خدايا! من بنده ای حقيرم و تو خدايی بزرگ، من انسانی خـُردم و تو آفريننده ای سترگ! پيوسته از بر و ميوه درخت پرشکوفه ات می چينم، و هماره تو را در حال داد و دهش می بينم، نعمتهايت بر من سرشار است و منــّـتهايت بر من بسيار. سپاس اين همه نعمت شدنی نيست، جز به زمينه سازی تو، و شکر اين همه منت به جا نمی آيد، الاّ به بنده نوازی تو. اگر رسم بزرگی به جا آوری و بر من منت نهی، و اگر کـَرم کنی و راه را نشانم دهی، سر در آن راه می گذارم و نعمتهای بسيارت را می شمارم. و درمی يابم که مرا نه توان شمردن نعمتهايت باشد و نه امکان به جای آوردن سپاس کرامتهايت.
خدايا! نه يک روز، نه يک ساعت، که يک دم اگر دست محبت خويش را از سرم برداری، و مرا به حال خويشتنم بگذاری، آن لحظه مرگ من باشد و همه هستی ام فرو می پاشد. نه يک روز، نه يک ساعت، که يک دم اگر پرده از کرده های من برگيری، آن دم کوس رسوايی ام بر سر کوی و برزن نواخته می شود و طشتِ آوازه های دروغينم از بام انداخته می شود. حافظا! مرا در پرده امنيت خويش راهی ده، و از بی آبرويی و رسوايی رهايی ده.
اگر انسانها ديدگان خويش را برای يافتن و ديدن هزاران عيب پيدا و نهان، بينا می شمارند، و اگر چشمهايی را برای رسوا کردن اين و آن می گمارند، تو از همه آنها بيناتری و به سزا دادن بندگانت رواتر
!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 14:0  توسط محمد جواد  | 

وقتي شادي آروم بخند تا غم بيدار نشه. وقتي غمگيني آروم گريه كن تا شادي نا اميد نشه.

بدترين شكل دلتنگي براي كسي آنست كه در كنارش باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

راز تو به منزله خون بدن توست آن را فقط در رگهاي خودت نگه دار.

نفرت ديگران را با عشق پاسخ گوييد. عشقي را كه بروز ميدهيد، به خودتان باز ميگردد و هديه آن آزادي و رهايي است

آتش "عشق" در زمان شعله ور مي شود, و در زمان خاموش مي گردد
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 11:10  توسط محمد جواد  | 

 به چشمهای خود دروغ نگوییم  ... خدا دیدنی است  ...

 و اين دل خسته تا هميشه در آسمان عشق تو پرواز ميکند ....

 و تو آنقدر بزرگی که کوچکی و حقارتم را می گسترانی و زنده ميگردانی ...

 من غريب و نا آشنا در کوچه پس کوچه های مبهم زندگی گمگشته ام

 و تو آشنايی و راهنما ...

 من زندگی ام به یک مو بند است ...

 جسم خسته ام را دریاب که به دستهای نوازشگر تو محتاج است ،

 روح سرکش و طغیانگرم را آرام کن که در پی ات شبها بی قرار و بی تابست ،

 قلب پر تپش ام را حس کن که برای رسیدن به تو چه نامنظم در سینه ام در تقلاست ،

 چشمهای غمگینم را ببین  که پیوسته برای دیدنت عاشقانه در انتظار است ،

 بغض گلویم را بگیر  که این همان درد دوری و دلتنگی است ،

 آتش این وجود نگرانم را خاموش کن که آفت بزرگی از حسد در تن ضعیف و بیمارم است ،

 و به من اطمینان ببخش که به حال خود رهایم نمیکنی ...

 اينک سوار بر مرکب اميد به سوی تو می آيم ،

 به سوی تکيه گاهی که ويران نمی شود ،

 دورها آوايی است که مرا می خواند  ....

 اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی

 اللهم انی اسئلک ببهائک کله ...

 اللهم انی اسئلک باسمائک کلها ...

      

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 9:2  توسط محمد جواد  | 

آغاز

آينه شکست
من فرو ريختم
...

کلمات يکی يکی رنگ می بازند

من عشق تو را
چون قاب کهنه ای به دیوار می آویزم

عشق های تازه
قاب های رنگارنگ

من همواره یک عکس را
درون قاب دیده ام

من خوابی زمينی را
به عشقی آسمانی ترجيح داده ام

آیينه شکست
ما فرو ريختیم..
تو به پايان رسيدی
و من آغاز شدم..

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 17:9  توسط محمد جواد  |